تبليغاتX
خرده روایت ها

 

 

پنج شنبه:

تصمیم دارم داستانی بنویسم. هرچه فکر می‌کنم زور می‌زنم چیزی به ذهنم نمی‌آید. دستم بدجوری عرق می‌کند یعنی کرده است.

جمعه:

باید چیزی بنویسم، حتماً،امروز. فکر می‌کنم. داستانی برای… داستانی درباره‌ی… به ذهنم فشار می‌آورم. هی فشار، هی فشار، هی فشار. نه مثل اینکه نه.

شنبه:

با یک آرامشی تصنعی اول میز را مرتب می‌کنم. کاغذها را روی هم می چینم، خودکار نرم و روانی را بر می‌دارم. دست‌هایم را به هم می‌مالم. در اتاق قدم می‌زنم. به این فکر می‌کنم داستان را چگونه و با چه جمله‌ای آغاز کنم. به جملات کوتاهی فکر می‌کنم. «رفت، مرد، کرد» خودکار را بر می‌دارم. بعد می‌گذارم روی کاغذ. دوباره بر می‌دارم. می‌خواهم شروع کنم تلفن زنگ می‌زند. گوشی را بر می‌دارم.

فریباست…

دوشنبه:

دیروز در خانه نبودم. مأموریت کاری داشتم. تو ماشین چند بار به فکر این کردم. حتماً باید داستانی بنویسم. به سوژه‌ها فکر کردم. ولی فوراً از یادم رفت. ولی حتماً باید بنویسم امروز. خودکار را بر می‌دارم. چند تا تیک می‌زنم در کنار برگه‌ی سفید.

1- نویسنده‌ای یک سال است داستان نمی‌نویسد.

2- نویسنده‌ای که هیچ وقت نوشته‌هایش را پاک‌نویس نمی‌کند.

3- نویسنده‌ای…

این‌ها موضوعات داستانی نیستند. خطشان می‌زنم. بعد کاغذ را مچاله می‌کنم می‌اندازم توی سطل آشغال. روی کاغذ دیگر چند موضوع دیگر.

1- مردی از دست همسرش فرار کرد. [قدری فکر می‌کنم درباره‌اش. رها می‌کنم. چون چیزی به دستم نمی‌آید]

2- محاکمه‌ی زنی که شوهر را آتش زد. [به زاویه‌ی دیدش فکر می‌کنم از زبان زن از زبان دادستان…] خودکار را می‌گذارم. میترا را صدا می‌زنم.

«به نظرت این‌ها برای داستان خوبند؟» سر و صدای چکه­ی آب از آشپزخانه نمی‌گذارد صدایم را بشنود. می‌گوید «چی؟» بعد شیر آب را می‌بندد. می‌گویم «می‌خواهم داستان بنویسم» می‌آید پیش‌ام. «داستان بنویسی؟» بعد می‌گوید «چه عجب؟ بعد از یک سال» موضوع‌ها را می‌خوانم. اخم‌هایش تو هم می‌رود.

«تو باید همه‌اش از این‌ها بنویسی» موهایش را از صورت‌اش پس می‌زند «ننویسی بهتره» «خوب می‌گی چکار کنم» جواب نمی‌دهد.

«با توام» نگاهش می‌کنم. جوابم را نمی‌دهد. بعد اضافه می‌کنم «نخواستم تو نظر بدی اصلاً» خودکار را بر می‌دارم. «توی این دنیا چیزی به غیر از کشتن و سوزاندن و تجاوز و …» آب دهان‌اش را قورت می‌دهد «برای تو وجود ندارد؟»

می‌گویم «الآن چند ماه است ننوشته‌ام حتی یک جمله»

لب برمی‌گرداند. بلند می‌شود. می‌رود به طرف آشپزخانه. خودکار را محکم می‌کوبم به میز با صدای بلند می‌گویم «نخواستیم» بعد می‌گویم «لامسب امروزم نشد» سرم را می‌گذارم روی میز.

سه‌شنبه:

به سر دبیر مجله قول می‌دهم و می‌گویم «همین فردا، اگر هم شد بعد از ظهر می‌آرم خدمتتان» می‌گوید«انتشار مجله به خاطر کار شما الآن دو هفته است عقب افتاده»

می‌گویم «چشم»

می‌گویم «همین فردا» می‌گویم «روی چشام»

می‌گویم «شرمنده»

گوشی را می‌گذارم. نفسی می‌کشم. تکرار می‌کنم

 «چشم»

«همین فردا»

 «روی چشام»

 «شرمنده»

 عرق پیشانی‌ام را با آستین پشت دست می‌گیرم. خودکار را بر می‌دارم می‌خواهم شروع کنم. باز هم ذهنم می‌خشکد. وسوسه می‌شوم، برای روشن کردن تلویزیون. بعد از چند دقیقه درگیری با خودم، ذهنم به جایی نمی‌رسد برای نوشتن.

حاج آقا درباره‌ی کار و تلاش حرف می‌زند. مجری زل زده به چشمان حاج آقا، «عبادت هفتاد نوع است، بهترین نوع آن کسب روزی حلال برای اداره زندگی» این روایت را توضیح می‌دهد. می‌خواهم خاموش کنم. کانال را عوض می‌کنم.

مستندی است درباره‌ی جفت‌گیری اسب‌ها، درباره کانال عوض می‌کنم. حاج آقای دیگری است که درباه غسل جنابت صحبت می‌کند. «یکی از غسل‌های مبتلی به، غسل جنابت است» دکمه قرمز را فشار می‌دهم، چند لحظه فکر می‌کنم. بعد روی کاغذ می‌نویسم «غسل جنابت» زیرش خط می‌کشم.

چهارشنبه:

فعلاً. فقط. اسم داستان را نوشته ام . اسم قشنگی است، زیر غسل جنابت چند بار خط می‌کشم.بعد می‌نویسم.

«مرد در حمام را می‌بندد. آب را سرد و گرم می‌کند. صدا می‌زند. صابون هست. صدایش می‌پیچد «صابون هست. صابون هست. صابون هست.» از صدای خودش خجالت می‌کشد. چند بار با نوک انگشت به در می‌زند. بعد به آرامی می‌گوید صابون هست صدا می‌پیچد»

پنج شنبه:

از صبح به این فکر کردم. که داستان را چطوری پیش ببرم.

«بخار بالا می‌رود. مرد دوباره چند بار پشت با انگشتانش به در آلومینیومی می‌کوبد. خانم. شامپو کجاست؟ از این سؤال خجالت‌زده می‌شود. می‌پرسد صابون هست. بعد شیر آب را می‌بندد. به گوش می‌ایستد، تا صدای پا را بشنود»


 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 16:48 توسط ابراهیم اکبری دیزگاه |

 

لباس خوابِ صورتیِ زنانه جدا شد از بندِ  رخت

 

 

 

از تاکسی که پیاده شدم. در را به آرامی هُل دادم بقیه‌ی پولم را پس گرفتم. فرو کردم توی جیب شلوارم. بعد زیب کاپشن‌ام را بالا کشیدم تا زیر گلو. و لبه‌های گردنِ کاپشن را درست کردم تا بچسبد به گردنم. باد سوزناکی که می‌آمد اذیتم نکند بعد دو دستم را گذاشتم توی جیبم با سرعت از خیابانِ حافظ بالا رفتم.

 

ولی تاب خوردنِ کیفم باعث می‌شد که هر لحظه یک بار دستِ راستم را از جیبم بیرون بیاورم تا کیفم را درست کنم. باد برگ‌های خشک و زرد را از زمین جدا می‌کرد در هوا می‌پیچاند قسمتی از آن‌ها را می‌کوبید به سر و صورتِ من و بخش‌هایی را هم می‌ریخت به زیر درخت‌ها و یا چاله‌ چوله‌هایی که در آن جا بودند. مردم تند و تند از خیابان رَدّ می‌شدند، بیشترِ آن‌ها با من روبر بودند.

 

از زنی پرسیدم «اینجا تلفن کارتی هست؟» زن جوان بدون توجه به من به گوشی گفت «الورسیدم به خانه به ات زنگ می‌زنم. »  از مردی که در دست‌اش چتر بود و باد کم مانده بود چتر را از دست‌اش جدا کند، پرسیدم بدون اینکه نگاهم کند.

گفت: «بالا، برو بالا، او بالا یکی هست»  البته دست راست‌اش را، به چهار طرف چرخاند گفتم «ممنون».

 

از شیبِ خیابان حافظ نفس نفس زنان بالارفتم. و خوب به دور ورم نگاه کردم گربه‌ای که بزور از لای میله‌ها رد می‌شد تا در زیر سایه‌بانِ ساختمان پناهی بجوید تا جانِ خود را از دستِ سوز و سرمای باد نجات دهد. به من نگاهی کرد. من جلو رفتم پقی کردم. گربه جستی زد و فرار کرد. به تلفن کارتی رسیدم چند لحظه‌ای ایستادم تا نفس زدن‌هایم تمام شود. زنِ جوانی شماره می‌گرفت.

 

با چند قدم فاصله ایستادم و زُل زدم به چکمه‌های چرم قهوه‌ای رنگ‌اش. زن به من نگاه می‌کرد. بعد گفت: «الو، الو، الو» مکث کرد.

من نوکِ بینی‌ام را که سرما می‌سوزاند خاراندم«من النازم تویی، پویا تویی، من النازم،» لب‌های سرخ‌اش را برگرداند. و سگرمه‌هایش توهم رفت، دوباره شماره گرفت. من زیب کاپشن‌ام را به آرامی باز کردم. دست کردم به جیب پیراهنم و کارتِ تلفن‌ام را بیرون کشیدم. همراه با کارت تلفن خرت و پرت‌هایی که همیشه جیبم پر است از آن‌ها بیرون ریختند. من خم شدم یکی یکی آن‌ها را جمع کنم بادِ سردی وارد بدنم شد. زن در حالیکه داشت با شماره‌های خودش ور می‌رفت زیرچشمی نگاهم کرد. باد روسری‌اش را عقب راند. موهای شرابی رنگی‌اش ریخت روی صورت و پیشانی‌اش. من خرت و پرت‌هایی که مشتی کاغذ پاره بودند و یک بلیط سینما بود به جیب کاپشن‌ام گذاشتم. و دفترچه‌ی تلفنم را برداشتم. شروع کردم به ورق زدن. باد می‌پیچید لای برگه‌ها و من به سختی شماره‌‌ها را مرور می‌کرد. شماره را پیدا کردم. دفترچه را به جیبم گذاشت.د وباره زیب کاپشن‌ام را تا آخرین حدِ ممکن بالا بردم تا اینکه زیب زیر گلویم را که تازه تراشیده بودم نیش زد.

وقتی که نوک انگشتم را کشیدم به پوست گلویم لکه‌ی سرخِ خون روی انگشتم ظاهر شد.

 

«لعنتی گوشی را بردار دیگه» زن موهایش را کنار زد. و آرام ایستاد بعد پشت کرد به من سگی را می دیدم که پیرزن در آن ور خیابان به دنبالِ خود می‌کشید و سگ از سرمایِ باد به خود می‌پیچید و به دنبال پیرزن نمی‌رفت. به یادِ فیلم‌های خارجی افتادم که پیرزن‌ها غالباً با سگ‌ها و گربه‌های خودشان زندگی می‌کردند.

 

زن گوشیِ سیاه را محکم کوبید. زیر لب گفت: «مرتیکه کثافت» از باجه بیرون آمد. من جلو رفتم. تلفن سوت زد. برگشتم صدا زدم «خانم، خانم ببخشین کارتتون جا موند» زن برگشت. نگاهی به مرد کرد. و بافه‌ای از موهایش را داد زیر روسری‌اش. بعد اوفی کرد.

«مگر برای آدم حواس می‌گذارند» به تندی کارت را بیرون کشید. بعد انداخت توی کیف‌اش دکمه‌ی کیف را بست،

من کارت‌ام را فرو کردم.

روی صفحه‌ی جعبه‌ی تلفن نوشته شد «غیر مجاز است» بیرون آوردم.

 

دوباره فرو کردم. زیر چشمی زن را نگاه کردم.

 

دوباره کارت را فرو کردم.و گوشی را برداشتم.

صفحه‌ روشن شد. نوشت «اعتبار کارت 7000 ریال» زن داشت با کیف قهوه‌ایِ خود ور می‌رفت. و گه گاهی زیر چشمی به من نگاه می‌کرد. هر وقت که چشم‌اش به من می‌افتاد من رویم را بر می‌گرداندم. به ساعتم نگاه کردم. دیگر وقتی نمانده بود باید زود تماس می‌گرفتم و می‌رفتم. دفترچه را از جیب‌ام درآوردم ورق زدم شماره‌ای را که چند روز بیش نوشته بودم زیر لب زمزمه کردم. بعد شروع کردم یکی یکی شماره‌های تلفن فشار دادمو صدای بوقِ ملایمی به گوشم فرو می‌رفت.

 

چشم‌ام افتاد به مجموعه‌ی آپارتمان‌های روبرو که در بالکن آن زنی لباس‌های تازه شسته شده را داشت می‌آویخت. شماره‌گیری تمام شد. بعد از چند لحظه صدایی درگوشم طنین انداخت. «شماره مورد نظر در شبکه موجود نمی‌باشد» تا قبل از اینکه چشم از زنِ روی بالکن بردارم. صدای زن ازتلفن به انگلیسی هم آمد.

گوشی را گذاشتم. کارت را کشیدم.

زن با گوشیِ قرمز رنگش  ور می‌رفت.

به من گفت: «کارتان تمام شد».

گفتم «نه، این لعنتی نمیگره».

گفت: «تو این مملکت یک تلفنِ کارتی درست حسابی پیدا نمی‌شه».

کارت را فرو کردم.

شماره‌گیری شروع کردم. صدایِ بوق آمد. زن به من نزدیک شد لبخندی زد.

 

گفت: «من یک کار ضروری دارم چند دقیقه طول می‌کشد»

بعد بوق اشتغال زد. قدری عقب‌تر رفت. گوشی‌اش را به من نشان داد. «این لامصب هم شارژ نداره اصلاً»

گفتم: «من خیلی کار ندارم» بعد به ساعت نگاه کردم.

«به اندازه‌ی کافی برای کلاس دیرم شده» زن گوشیِ قرمزش را انداخت توی کیف.

و زیبِ کیف را بست. زیر لب چیزی گفت که من نشنیدم. خم شد بند چکمه‌اش را که باز شده بود محکم کرد.

دوباره شماره‌گیری کردم. صدای غرغرِ ماشین که از خیابان رَد می‌شد آمیخت به زوزه‌ی باد. من صدایِ بوق احتمالی را شنیدم. صبر کردم، تا اینکه صدایِ زنی آمد «مِردی، خودِتو تکان بده ببینم»

گفتم «الو»

گفت: «بله، بفرمائید، کی هستید، جواب بدید دیگه»

 

گفتم «سلام».

 

زن داشت با موهایش ور می‌رفت که باد از زیر روسری بیرون‌شان آورده بود.

 

گفت: «شما».

 

احساس کردم گوشم می‌سوزد.

گفتم «منم» بعد مکثی کردم

. بعد به شماره‌ای که توی دفترچه نوشته بودم نگاه کردم.

گفت: «می‌دانم تویی، تو کی هستی، هالو، با کی کار داری؟» می‌خواستم فوراً گوشی را قطع کنم. گفتم «منم، آرش، با تو کار دارم. یعنی با صاحبِ این شماره» احساس کردم صدایم را زن شنیده، و دارد به حرف‌هایم گوش می‌کند.

گفت: «این شماره صاحاب نداره آقا» پشت به زن کردم. که داشت با کارتِ تلفن بازی می‌کرد. گفتم«پس شما کی هستی؟ پری خانم»

گفت «خانم ، مادرتِ عوضی» مکث کرد

«اسمم را از کجا می‌دونی، شماره را کی به تو داد رامین یا فرشاد».

 

جواب ندادم.

گفت: «چه کار داری؟ بگو، کار دارم»

بعد گفت: «ازکجا زنگ می‌‌زنی؟»

گفت: «تو خیابانِ حافظ، کنارِ یک باجه تلفن». گفتم «مهم نیست».

زن جلو آمد. با نوکِ کارتِ تلفن زد به شیشه «آقا من عجله دارم لطفاً» بعد لبخندی زد. چند قدم عقب رفت.

گفتم «همین الان چشم» بعد با سر اشاره کردم که تمام می‌کنم.

زن گفت «همین الان، یعنی چه؟» بعد ساکت شد

«تو کی هستی، همین الان یعنی چی؟»

گفتم «هیچی».

گفت«عجب پروهایی پیدا می‌شوند. هنوز هیچی نشده می‌گه همین الان» مکث کرد فکر کردم گوشی را گذاشت. «می‌گی شماره از کی گرفته‌ای یا قطع کنم».

 

مرد و زنی از کنار خیابان رد شدند. زن دست‌اش ار از دستِ مرد بیرون کشید. باد روسری زن را از سرش کند.

گفتم: «گفتم که از هیچ کس» آبِ دهنم را قورت دادم. به خود گفتم که قطع کنم بروم سر کلاس‌ام ول کنم.

گفت: «مُردی زر بزن دیگه».

زن آینه را از کیف‌اش درآورده بود به آرایش صورت‌اش نگاه می‌کرد.

 

گفتم «نمی‌آیی بیرون، می‌خوام ببینم‌ات».

 

پشتِ گوشی با صدای بلند قه

قهه‌ای زد «نه بابا، آدرس بدم بیا اینجا» بعد اضافه کرد


«حتماً در خیابانِ حافظ دیگه» چیزی نگفتم. احساس کردم پیشانی‌ام عرق کرده.

گفت: «چرا می‌خواهی مرا ببینی؟» صدای موسیقی از آنِ ور خط به گوشم رسید. جواب ندادم، گفت: «حرف بزن دیگه تو چقدر بی‌حالی، با این وضع می‌خواهی مرا ببینی؟»

زن اشاره کرد. که تمام کنم. گفتم «اهلِ موسیقی هم که هستی، من باید بروم».

گفت: «من خسته‌ام. خیلی خسته‌ام، خیلی».

زن جلو آمد. گره شلِ روسری‌اش را محکم کرد. لبخندی زد «آقا من خیلی باید» به ساعتِ کوچکِ رنگ‌اش نگاه کرد. «عجله دارم، اگر می‌شه یک مقدار زودتر لطفاً» باد مانتوش را تکان داد.

گفت: «اون کی هست، چرا حرف نمی‌زنی؟»

گفتم «هیچ کس نیست، خودم هستم، فقط یک نفر است می‌خواهد از اینجا زنگ بزند آن هم زن است»

بعد گفت «راست‌اش نگفتی شماره را کی به تو داد.»

گفتم «یعنی این قدر مهم که تو حتماً باید بدانی».

گفت: «مهرانِ حرام لقمه داده یا رامینِ پدرسگ».

 

من دوباره ساعتم نگاه کردم. ساعت 15/10 بود. یعنی استاد حسینی وارد کلاس شده بود داشت درباره‌ی غزلِ امروز حرف می‌زد. و فریبا دست‌اش را گذاشته بود زیر چانه‌اش زُل زده بود دهانِ استاد. و گه گاهی هم به در نگاه می‌کرد. ورود من را رصد کند. گفتم «من باید بروم بعداً بهت زنگ می‌زنم».

گفت: «همین، فقط، تا نَگی شماره را کی به تو داده من جواب نمی‌دم».

 

زن نشسته بود روی جدول خیابان و پاهایش را اندخته بود رویِ هم به حرف‌هایم گوش می‌داد.

 

گفتم «حتماً باید بگم» بعد گفتم «اگر بگم می‌آیی؟»

گفت «بگو» گفت «آمدن نمی‌خواد، گفت در خانه‌ام تو همان جاست»

گفتم «کجا». زن گوشی قرمز رنگ‌اش بیرون آورده بود. داشت در می‌رفت.

گفت: «تو همان خیابانِ حافظ، اگر کنار پنجره بیایم شاید بتوانم ببینمت» به ساعتم نگاه کردم. الان فریبا دارد با گوشی‌اش وِر می‌رود. می‌خواهد به من sms بزند، حتماً.

گفتم «جدّی می‌گی» بعد اضافه کرد. «چرا گوشی را بر نمی‌داشتی؟»

زن گفت: «الو، پویا، تویي، زنگ بزن، به من» گفت: «من همیشه جدّی هستم»

من به آپارتمان‌های سمت چپ نگاه کردم. زنی که رخت‌هایش را می‌آویخت رفته بود. باد لباس‌هایش را می‌تکاند.

گفتم «من بایدسر کلاس بروم» زن گوشی‌اش را جلویِ خودش گرفته بود. به من گفت «آقا حسابی حرف زدی بذار من هم»

گفت «آقای محترم، برایم خیلی مهم است شماره‌ام را از کی گرفته‌ای، تو چرا نمی‌گی؟»

لباسِ خوابی که داشت از بند رفت جدا می‌شد. توجه‌ام را جلب کرد. گفتم «شما در آپارتمان‌های سمتِ چپ هستید»

گفت: «لال شدی؟ حتماً»

بعد اضافه کرد «دیوانه‌ای»

بعد اضافه کرد «بگو شماره را ...»

گفتم «پیدا کردم» مکث «همین و تمام».

زن بلند شد. مانتوش را تکاند. بعد رفت تکیه داد. به درختِ سختی که در کنارِ خیابان بود.

گفت: «کجا پیدا کردی»

گفتم «پارکِ لاله».

گفتم «اصلاً ولش کن، مهم نیست» بعد اضافه کردم «بعداً زنگت می‌زنم خوبه؟»

 

سوز باد به صورتِ تازه‌ تراشیده‌ام می‌خورد. و سوزشِ تندی از روی پوستِ صورتم می‌خزید به تمامِ بدنم.

 

گفت: «فقط دردسرم را زیاد کردی، برو پی کارت، دیگر هم زنگ نزن، نمی‌خواهم زنگ بزنی»

 

گفتم «چرا؟» گفت: «اون احمق بی شعور کثافت، حالا شماره‌ی منو به تو داده که چی؟»

 

گفتم «شماره‌ات کسی به من نداده»

 

گفت: «پس چی، تو از کجا»

 

مکث کردم.

 

گفت: «هالو جواب بده». گفتم «راست‌اش را بخواهی پری خانم، من شماره‌ش را ...»

 

زن داشت با کارتِ تلفن پوستِ درخت را می‌خراشید.

 

گفت: «جون بکن دیگه».

گفتم «رفته بود دستشویی، این شماره را روی درش نوشته بودند» گفت: «خفه شو».

صدای بوقِ قطع گوشی آمدم. به صفحه تلفن نگاه کردم نوشته بود 50 ریال. کارت را کشیدم.
به ساعتم نگاه کردم. استاد حالا داشت یک غزلی می‌خواند، فریبا نامِ شاعرِ را می‌پرسید. از باجه بیرون آمدم. زن بالبخند گفت «بالاخره تمام شد» بعد کارت‌اش را به من نشان داد.«این کارت تمام
شده، شما کارتتان را چند لحظه می‌دید من ...»

بافه‌ی مویی را که افتاده بود روی پیشانی‌اش کنار زد.

 

«چند لحظه بیشتر نمی‌خوامش»

 

بعد کارت‌اش را فرو کرد در آ‌ورد.

برگشت به من نگاه کرد باد روسریِ گلدارش را عقب زد


گفت: «100 تومان بیشتر نداره».

کارتم را به او دادم گفتم «تمام شده» لبخندی زد.

گفت: «ممنون»

 

به بالکن نگاه کردم. لباس خوابِ صورتی زنانه از بند رخت جدا شد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 16:0 توسط ابراهیم اکبری دیزگاه |

 

 این داستان را به اصرار دوستان در مجموعه داستان خرده روایت هایی درباب چشم گذاشتم  اما مدیر نشر ققنوس که قرار است کار را چاپ کند گفت  شدیدا گیر ارشادی دارد واین کار کل مجموعه را به محاق می برد از این رهگذر صلاح دیدم در این وبلاگ منتشر کنم ازباب مالایدرک لایترک کله.

 

 

وقتی که زیب شلوارم را بالا کشیدم. یادم افتاد. ولی مدادی چیزی همراهم نبود. کمربندم را بستم و به فکر فرو رفتم. بعد یک بار دیگرجیب کاپشن و شلوارم را گشتم چیزی پیدا نکردم. تکیه دادم به دیوار تا اینکه فکری چیزی به ذهنم برسد. با آن که بوی دستشویی بدجوری توی مخم رسوخ کرده بود و داشت سرم درد می‌گرفت. ولی باید کاری می‌کردم حتماَ.

 

در جیب پیراهنم یک کونه مداد بود. آن را درآوردم. با دندانم چوبه اش را جویدم. روی درِ سیاه که حسابی خط خورده بود نوشتم «آوازِ باد/ تلخ نیست /هیچ‌گاه» خواستم ادامه بدهم. از پشت چند بار تقه‌ی محکمی به در زدند بعد گفتند «زود باش دیگه، اتاق خواب که نیست چه کار می‌کنی آن جا» آمدم بیرون. کمربندم را شل بسته بودم بازکردم دوباره بستم. چند نفر جلوی دستشویی به صف ایستاده بودند. یکی ازآنها گفت: «آقا تو دستشویی زغال می‌خورده این قدر لفت‌اش داده». وقتی رفتم جلوی آینه ایستادم دیدم حسابی سرو صورتم سیاه شده است.

 

شب وقتی که وارد دستشویی‌های میدان آزادی شدم. قبل از اینکه کمربندم را باز کنم و شلوارم را پایین بکشم نوشتم:

امروز وسطِ پاییز است.

وَ من می‌شاشم

به زردی روزها

امضاء.

 

وقتی که داشتم خودم را می‌شستم چیزی بذهنم رسید. بلند شدم بنویسم. پاچه شلوارم مالیده شد به کف دستشویی. شلوارم را جمع و جور کردم. خواستم  چیزی بنویسم یادم رفت.

 

روی دیوار با خط درشت نوشته شده بود «جوان‌ها زن می‌خواهند. پویا» من هم نوشتم «البتّه» بعد زیر نوشتم

«زن‌ها جوان‌ می‌خواهند

همه همه را می‌خواهند»

 

شلوارم را کشیدم. و کمربندم را بستم روی دستشویی چیزهایی نوشته بودند بعد یک نفر خیلی ناشیانه آن‌ها را با اسپری پاک کرده بود. کلمه «مرگ بر» اش قابل خواندن بود.

 

یک شب هوا خیلی سرد بود و من خیلی خسته بودم. رفتم به همان دستشویی که همیشه می‌رفتم خواستم از در وارد شوم مرد میان‌ سالی نشسته بود دم درش. که من او را دذر آنجایکی دوبار بیشتر ندیده بودم گفت: «آقا اول پول شو بده بعد برو» گفتم: «همه‌جا اول می‌شاشن بعد پول می‌دن» آب بینی‌اش را کشید

گفت «نه».

گفتم «حالا چقدر می‌خواهی»

خواستم کمربندم را باز کنم چون بدجوری به مثانه‌ام فشار می‌آمد.

گفت: «50 تومان» با کلمه ی تومان به گونه‌ای دهان‌اش را پر کرد که انگار می‌خواست طلا معامله کند.

بعد مُف‌اش را با آستین پالتوی مندرسش پاک کرد.

بعد گفت «پول یک نان هم نمی‌شه» ولی دروغ

می‌گفت نان قرصی بیست تومان بود.

گفتم: «تو خیابان می‌شاشم ولی 50 تومن به تو نمی‌دهم» در همان موقع به ذهنم رسید شعری بنویسم که مردی می‌رود. زیر بته‌های گلِ رُز می‌شاشید. زیر تیر برق می شاشد . زیر دخت سدر می شاشد.

 

چند روز بعد از آن شب رفتم. آن مرد قبلی نبود. روی دیوار نوشته شده بود «بشاش و لذت ببر یارجا نعلی از آبادان» بعد پایین‌تر از آن نوشته بود « ماه7 خدمت در پادگانِ دژبانی»

 

 

من مدادم را بر آوردم نوشتم

«چه لذتی دارد!

زندگی

یعنی رفتن به دستشویی هر روز

چه لذتی دارد.؟»

 

هوای صبح سرد بود به محض اینکه زیب شلوارم را بستم. بخار داغ از کاسه‌ی دستشویی بالا آمد. و بوی اوره به شدت مشامم را آزار می‌داد. در روی در نوشته بود  " فرزانه "و در کنارش شماره‌ای هم نوشته بود. با 0935 آغاز می‌شد.

 

 

روی دیوار کنار نوشته شده بود «ما به ... رأی دادیم، از آزادی خبری نشد». بعد در زیرش نوشته بودند «آزادی، آزادی، آزادی، ما آزادی می‌خواهیم».

 

 

وقتی خواستم خودم را بشویم. دیدم آب نمی‌آید. به در کوبیدم «آب را باز کنید، آب نمی‌آید» خبری نشد. کنارِ شیر دستشویی با خطِ قرمز نوشته شده بود «هیچ‌  کس نگاهم نمی‌کند از زاهدان آمدم تا اینجا هیچ کاری نمی‌توانم بکنم» بدون اینکه خودم را تمیز کنم شلوارم را بالا کشیدم. آمدم بیرون.

 

 

بعد از بیست روز شاید هم بیشتر به آن جا سر نزده بودم. این دفعه وقتی که وارد شدم نوشتم «فریاد/ فقط فریاد/ ...» خواستم ادامه بدهم. جمله‌ای را دیدم با ماژیکِ نارنجی رنگ نوشته شده بود. «بیشتر از یک گوز حق ندارید» و بعد در زیر آن جمله چند تا فحش آب‌دار به تمامِ تهرانی‌ها داده بودند. بعدم نوشته بود «زنیکه شوهر داره/ خجالت هم نمی‌کشه این  هم شماره‌اش ....»

 

 

کارم را که کردم. دست‌هایم را خوب شستم. شروع کردم به نوشتم.

 

 

 

«روز دوشنبه 14 آذرـ هیچ کاری نکرده‌ام هنوز، هیچ کاری حتی بند شلوارم را باز نکرده‌ام»

نتوانستم ادامه بدهم. فوراً آمدم بیرون جلو هیچ کس نبود. فقط زنی آمد از من پرسید «آقا دستشویی زنانه کجاست؟»

گفتم «نمی‌دانم».

 

 

چند روز بعد رفتم.

 

 

«روز‌ها می‌گذرد همین جوری، چه جوری همین جوری، این جوری، این جوری، این جوری می‌گذرد، نمی‌گذرد، چرا، می‌گذرد. بدرک می‌گذرد» نوکِ مدادم تمام شد. خواستم با خودکاربنویسم. نوک‌اش لغزید ننوشت. هرکاری کردم نشد. بعد شروع کردم به خواندنِ نوشته‌ها، که تعدادی از آن‌ها را اسپری قرمز رنگ پاک کرده بودند می‌شد چیزهایی حدس زد.

 

 

. «ساعتی پنج هزار تومان»«پوریا»شماره‌اش  هم را  در زیرش نوشته بودند

«رحمت ـ سعید ـ تقی اعزامی از اهواز 15 ماه خدمت». خسته شدم از خواندن این همه نوشته. وقتی که می‌خواستم بیرون بروم

نظافت‌چی گفت: «شما چه کار می‌کردید؟» جا خوردم

گفتم: «تو دستشویی چه کار می‌کنند»

گفت: «آخه بعضی‌ها می‌آن تزریق می‌کنند، ندیدی سرنگ‌ها را، ولی ما باید زود زود برداریم قیافه شما نمی‌خوره» بعد لبخندی زد.

بالهجه ترکی گفت: «زن‌ می‌خواهی؟» گفتم «یعنی چه؟» به چشم غره رفتم.

گفتم «گرون که نکردی»

 

 

 

گفت: «می‌آن به در و دیوار اینجا می‌نویسند، ما زن می‌خواهیم بعد از  شهری‌داری  می‌آیند به من گیر می دهند می‌گویند چرا می‌نویسند من هم می‌گویم خب چه کار کنم می‌نویسند. که، حالا بعضی خوب می نویسند می‌نویسند که ما زن می‌خواهیم، بعضی‌ها هم فحش می‌دهند خیلی زیادی هم فحش می‌دهند، به همه فحش می‌دهند به رئیس‌جمهور هم فحش می‌دهند»

 

 

 

یک سکه‌ی بیست و پنج تومانی انداختم تو کاسه حلبی‌اش.

گفت: «به من گفتند هر روز این‌ها باید پاک بکنم من نمی‌دانم کدام‌ها را پاک کنم می‌آیی بخوانی ببینم کدام‌ها را پاک کنم».

بعد گفت: «اینجا خیلی وضعیت‌اش خرابه، مردم می‌آن همه می‌نویسند به هم دیگر فحش می‌دهند، خیلی هم زن می‌خواهند» بعد خندید «تو با فرهنگی؟» دوباره خندید وگفت«توفرهنگی هستی؟». با این جمله‌اش احساس کردم تمامِ فاضلابِ دستشویی را به سرم ریخت.

 

 

فردایش وقتی رفتم. دندان‌هایم از سرمای هوا به هم می‌خوردند و گزگز می‌کردند، بوی اوره به مغزم پیچید. قبل از من آن که در دستشویی بود گلوله‌های مدفوع‌اش را رها کرده بود دور کاسه‌ی دستشویی رفته بود. او کل دستشویی را شستم. بعد شروع کردم به خواندن «مرگ» جلویش خط خورده بود. نوشته شده بود «منافق» بعد با اسپری قرمز نوشته شده بود «مرگ بر ضد انقلاب». زیرش نوشتم

«منافق منم

منافق تویی که

عروسک‌های حامله را

به پارتی می‌بریم

با عروسک‌ها در گورستان می‌رقصیم

مرگ بر تو

مرگ بر من

که در پاییز عاشق می‌شویم

در زمستان ماه‌عسل می‌رویم»

 

دیگر چیزی به ذهنم نیامد. زیر عروسک‌های حامله خط کشیدم. مداد را گذاشتم توی جیب شلوارم. کمربندم را باز کردم. بازهم ناشیانه نشستن شخص قبلی اوقاتم را تلخ کرد.

 

 

 

به گونه‌ای که بوی مدفوعِ زدرش مغزم را می‌ترکاند. رفتم به یک دستشویی دیگر. آن قدری تمیز‌تر از قبلی بود. بدون اینکه کاری انجام دهم شروع کردم به خواندن دیوار نوشته‌ها.

 

 

«تزریق کردم شاشیدم رفتم»

 

«امروز پیاده آمدم تا آزادی چیزی پیدا نکردم ـ فرشاد»

 

«یک شماره از این جا نوشتم هیچ کس گوشی را بر نمی‌دارد ـ فرشاد»

 

«به هیچ کس اعتماد نکنید. به هیچ کس ـ فرشاد»

 

 

بعد زیر جملات یک نفر با خودکارِ قرمز نوشته بود «عجب داغی دیده فرشاد هـ ها ـ ها» من نوشتم «فریاد/ فقط فریاد» بعد رفتم سراغِ دیوار دیگر.

 

 

«ما دیگر رأی نمی‌دهیم ـ جمعی از دانشجویانِ دانشگاه آزاد واحدِ شمال»

بعد نوشتم

«آسمانِ من

زمین من

همین جاست

وقتی که می‌روم

با   بهت

استفراغ می‌کند»

 

 

 

خواستم آخرین جمله را خط بزنم و چیز دیگری بنویسم. به مثانه‌ام فشار آمد. زیبم را پایین کشیدم سرپایی شاشیدم به دیواره‌های دستشویی، از این کار یک نوعِ حس قدرت به من دست می‌داد. قطراتِ زرد روی دیوارِ تقریباً سفید جاری می‌شد و پایین می‌آمد. بعد بوی اوره و ذراتِ بخارِ داغ بالا می‌آمد. بعد می‌گذشت. به نور زرد لامپ می‌رسید. موقع بالا کشیدن زیبم گیر کرد به شورتم. هر کاری کردم نشد مجبور شدم  با سنجاقی ببندم. بعد نوشتم روی در

«هیچ وقت غسل نمی‌دهم

هیچ وقت

عاملِ جنایت را»

چند روز مریض شدم و در بستر افتادم بعد از آن که قدر حالم خوب شد. احساس کردم دلم پر است از درد و حرف و شعر است. احساس کردم که تکه‌هایی از وجودم را گم کرده‌ام. همان موقع رفتم یک مداد و یک تراش خریدم. وقتی که قدم می‌زدم در دور میدان آزادی به این فکر می‌کردم چه چیزی را بنویسم. چیزی به ذهنم نیامد. بعد رفتم توی دستشویی دیدم پیرمردی در جلوی آن چرت می‌زند به من گفت: سیگار داری؟ سیگار نداشتم. رد شدم. رفتم تودیوار نوشته‌ها را خواندم.

 

 

 

 

«سربازی کی تمام می‌شه. خدا، مُردیم. محسن از همدان ـ به یادِ سولماز»

 

«عذابِ وجدان دارم. من یک کارگرم. زنم را کشتم. چون خائن بود. فرار نکردم هیچ نفهمیده. شما بفهمید. ولی عذابِ وجدان دارم. با اینکه یک خائن را کشتم» زیرش یک نفر نوشته بود «حق اش بود» و یک نفردیگر نوشته بود «طلاق‌اش می‌دادی» و بعد یک نفر دیگر «عذابِ وجدان بد دردی است. شب‌ها چه جوری می‌خوابی»

نفربعدی نوشته بود« واقعا کشتی؟؟؟ چه دل وجراتی»

 

 

روی دیوار بعدی نوشته شده بود «بگوزید، بگوزید، بگوزید. بخندید، بخندید، ... دارم یواش یواش شیطانی می‌شوم»-آرش

 

«بچه‌های پارتیـ  ساعت 5/10 شروع می‌شود آد- خ13_ک ج ن /4012. »

بعد یک نفر با چیز مثلِ زغال نوشته بود «عشق ساناز کشت مرا قربان‌اش بروم حیف که مادر جند‌ه‌اش نمی‌گذارد.»

 

 

من نوشتم

«دارم سایه‌ی خود می‌کشم

در این یک اتاق 5٪×5/. متر.»

بعد روی در نوشتم

«اشکم را پاک می‌کنم

طناب را به حلقم می‌اندازم

دوباره اشکم را پاک می‌کنم

می‌دانم کسی برای من گریه نخواهد کرد

هیچ کس برای هیچ کس گریه نمی‌کند

هرکس فقط ....».

 

 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 19:33 توسط ابراهیم اکبری دیزگاه |

 

لا ـ ها

 

 

«در این دنیا چه چیزی وجود دارد که بتوانم به خاطرِ آن زندگی کنم، به خاطرآن بمیرم و به خاطر آن همه چیزم را از دست بدهم»

 

 

 

1ـ از خواب بیدار می‌شوم. لحاف را از رویم کنار می‌زنم. به آشپزخانه می‌روم. در یخچال را باز می‌کنم. بعد آن را می‌بندم. شیر آبِ ظرفشویی را باز می‌کنم. چند مشت آب به صورتم می‌زنم. به خواب‌هایی که دیده‌ام فکر می‌کنم. به کارهایی که امروز انجام خواهم داد فکر می‌کنم. به خودم فکر می‌کنم. به اینکه کارها را برای چی انجام می‌دهم، خواب‌هایم چه معنایی می‌تواند داشته باشد. چشم‌هایم سنگین می‌شود.

 

 

2ـ معبدی است در بالای کوه. شاید هم مسجدی باشد. می‌خواهم به آنجا بروم به مسجد یا معبد. از سراشیبی کوه نمی‌توانم بالا بروم چنگ می‌زنم به خارها، بته‌ها و علف‌هایی که در راهِ معبد یا مسجدروییده‌اند. راهی نیست، هر چه هست و سراشیبی است و بی‌راه است و دره و صخره است. گاهی به پایین نگاه می‌کنم. چشم‌هایم سیاهی می‌رود. سرم گیج می رود. می‌ترسم احساس می‌کنم هر لحظه امکان دارد جدا شدم از آن ریشه‌ها و علف‌ها و پرت بشَوَم به قعرِ دره.

 

از ریشه‌های پوسیده‌ی درختِ بلوطی می‌گیرم. آرام. آرام با حالتِ خزنده بالا می‌روم خیلی؛با احتیاط و با دقت. کودکی که چهر‌ه‌اش و دست‌هایش و حتی لباس‌اش سیاه است. در آن بالا ایستاده. سنگ پرت می‌کند به طرف من. بلند بلند می‌خندد. صدای غِش غش‌اش می‌پیچد در درّه. می‌گویم چرا نمی‌گذاری؟ دند‌ان‌های زرد و مایل به سیاه‌اش را نشانم می‌دهد. و بعد می‌خندد. می‌گویم بگذار بیایم بالا. با صدای بلندتر قه قه می‌زند. سنگی پرت می‌کند. سنگ می‌خورد به دستم. سنگ دیگری را به سرم نشانه می‌رود. که از کنار گوشم رد می‌شود. ریشه بلوط را رها می‌کنم با دستِ خونی چنگ می‌زنم به گلِ سرخی که در کنار خارها روئیده است. به این فکر می‌کنم باید به معبد برسم.

 

کودکِ سیاه چهره تخم‌مرغ پرت می‌کند. حالا یکی از آن‌ها را می‌گیرم. می‌گذارم در کنار خودم.
آن دیگری غلت می‌خورد. به طرفِ درّه. به این می‌اندیشم که چرا آن تخم‌مرغ نمی‌شکند.

کودک سیاه چهره از سراشیبی بدونِ اینکه از چیزی بچسبد پایین می‌آید. تا تخم‌مرغ را بردارد. تخم‌مرغ را بر می‌دارم. تخم‌مرغ در دستم می‌شکند. بوی گندیده تخم‌مرغ همه جا را می‌گیرد. می‌گویم «چه می‌خواهی».

گریه می‌کند. می‌خندد. گریه و خند‌ه‌اش درهم می‌آمیزد. بعد تبدیل به یک قطعه‌ی سیاهی می‌شود. گم می‌شود. صدایی می‌آید. خوب گوش می‌کنم. نمی‌دانم از کجاست.

 

 

«آن بالا جای زندگی نیست، آن بالا هیچ‌ کس زندگی نمی‌کند، برو به دره، یا هر جای دیگر» خوب نگاه می‌کنم از دور درختی را می‌بینم، که آتش گرفته است. صدا از آن آتش می‌آید.

بدجوری سردم می شود

 

3ـ در خیابان قدم می‌زنم. نمی‌دانم به کجا می‌روم. یک لحظه حس می‌کنم از شهر خارج شده و در کنارِ درختی ایستاده، به آسمان نگاه می‌کنم. غروب می‌شود. و آفتاب مثلِ توپ سرخی چسبیده به قله‌ی کوه. می‌خواهم به خانه برگردم. ولی بر نمی‌گردم می‌نشینم زیر درخت. به مورچه‌هایی که دانه گندمی را می‌برند. انگار که با هم دیگر دعوا می‌کنند. بلند می‌شوم خودم را می‌تکانم آفتاب غروب کرده است. بر می‌گردم به خانه. احساسِ خستگی می‌کنم. به پشت دراز می‌کشم. تلوزیون را روشن می‌کنم. بعد خاموش می‌کنم. چشم‌هایم را می‌بندم. رودی است که دختری دست دراز کرده از آن ور رود از دستِ پسرک گلِ سرخ را بگیرد. احساس تشنگی می‌کنم. می‌روم از شیر آب می‌خورم. در یک نفس. بعد دهانم را با پشتِ آستین‌ام پاک می‌کنم. نفس نفس می‌زنم. بر می‌گردم خودم را می‌اندازم روی کاناپه کهنه‌ی زرد رنگ. لایه‌ای از غبار بلند می‌شود. پای چپم را می‌اندازم روی پای راستم. خیره می‌شوم به سقف. به حلقه‌ی آهنی که برای آویختن لوستر در آن جا تعبیه شده است. به این فکر می‌کنم آیا می‌شود از ان طنابی آویخت. یا نه. از روی کاناپه بلند می‌شوم. می‌روم کنارِ پنجره. پرده را کنار می‌زنم. خیابان خلوت است. گربه‌ای زیر درختِ توت دارد دم خود را می‌لیسد. تا اینکه پسر و دختری که دستانِ خود را درهم گره زده‌اند. رد می‌شوند، گربه‌ فرار می‌کند. ولی لنگد. پسر دست‌اش را می‌اندازد به گردنِ دختر من پرده را می‌اندازم. برق را خاموش می‌کنم.

 

 

4ـ ایمان،

خدا،

گربه،

من من من من من،

زنده بودن،

زن،

زندگی

این کلمات و هزاران کلمه‌ی دیگر در ذهنم جریان پیدا می‌کند. هرچه بیشتر به آنها فکر می‌کنم بیشتر احساسِ گنگی می‌کنم. بیشتر احساسِ خفگی می‌کنم. ذهنم قفل می‌خورد. لباس‌هایم را می‌پوشم. بدون اینکه صبحانه بخورم می‌روم بیرون. در حیاط قدم می‌زنم. برگ‌های باران خورده زیر پایم له می‌شوند. کنارِ شیر آب می‌ایستم به چک چک‌اش را که نمی‌دانم از چند روز پیش شروع شده نگاه می‌کنم. بر می‌گردم. به خانه‌ دوباره کفش‌هایم را با نهایتِ بی‌حوصلگی در می‌آورم.

لباس‌هایم را می‌کنم هر کدام را به گوشه‌ای می‌اندازم. به رختخواب می‌روم. شروع می‌کنم به گریه کردن. بالشتم خیس می‌شود. بوی اشک و پَر بالش می‌پیچد توی دماغم. لحاف را می‌کشم روی سرم. به خواب می‌روم.

با صدایِ سبزی فروش از خواب می‌پرم.

می‌خواهم فریاد بکشم.

می‌ترسم.

ساعت 5/12 است. زیر لب می‌گویم «خدا، خدا، خدا، نه، نه، نه، ایمان، سبزی فروش» ایمان، من، نه، ایمان، اصلاً نمی‌توانم، اصلاً نمی‌توانم، اصلاً نمی‌توانم.

بعدمی گویم "لعنت بر سبزی فروش"

 

 

5ـ روی پله‌ی سوّم سوسکی را می‌بینم که به پشت افتاده. نگاه‌اش می‌کنم. خیلی با دقت.

مُرده.

پایین تر می‌روم. اعلامیه مجلسِ ترحیم پسر جوانی چسبانده شده به روی در. به خود می‌گویم «چی شده،..... هیچی» بعد می‌گویم «مرگ».

در تاکسی دو نفر حرف می‌زنند. درباره‌ي دامادی که برای برگرداندنِ عروس به خانه به آرایشگاه می‌رود. و در راه تصادف می‌کند می‌میرد. راننده می‌گوید: «عجب!» بعد می‌گوید «جدّی می‌گین»

خانمی که در کنارِ آن‌ها نشسته می‌گوید «اون عروس بنده خدا، خیلی زود سیا ه بخت شده ,بدبخت شده»

من می‌خواهم بگویم «انسان ...» حرفِ خود را می‌خورم. بعد به راننده می‌گویم «همین‌جا نگه دار» پیاده می‌شوم. سوارِ تاکسی دیگری می‌شوم.

راننده می‌پرسد «کجا؟» جواب نمی‌دهم.

دوباره می‌گوید: «مسیرتان کجاست؟»

می‌گویم «چی؟»

می‌گوید «بالاخره نگفتید مسیرتان کجاست، کجا می‌روی؟ می‌شنوی؟»

 

تسبیح را از جیبم بیرون آوردم می‌چرخاندم.

 

6ـ کاش رفته بودم. کاش دیروز رفته بودم. کاش دیروز رفته بودم سر قرار. این قدر کجی خلقی نکرده‌ بودم. کاش. حیف شد. حیف. حتماً آمده، حتماً آمده دیده من نیستم. ناراحت شده، و در آن‌ جا ایستاده. ایستاده نگاه کرده به رودخانه. نگاه کرده به میله‌های رنگی. ایستاده نگاه کرده به ساعت‌اش. و بعد آرام آرام شروع کرده زیر لب چیزی گفتن، شروع کرده زیر لب به فحش دادن. بعد وباره با ساعت‌اش نگاه کرده و زیر لب گفته «حتماً کاری داشته، حتماً برایش مشکلی پیش آمده».

بعد دوباره نگاه کرده به میله های تیز , نگاه کرده به میله های قرمز رنگ.

آدرس از من ندارد. شماره‌ای هم. بیاید یا زنگ بزند. باید به او بگویم رفتم یا چرا نرفتم. رفتم از نزدیکی‌ها برگشتم. بعد یک لحظه حسی به من دست داد. یک لحظه به من حسِ احمقانه‌ای به من دست داد. برگشتم. او حتماً چیزی خواهد گفت.

او حتماً خواهد گفت: «اشکال ندارد» من اگر خوب از خودم دلیلی بتراشم

خواهد گفت: «اشکالی ندارد برای یک وقت دیگر وقت بگذاریم»

اگر نتوانم قانع‌اش کنم خواهد گفت: «سر کارم گذاشتی» یا «من دیگر، نه ، هیچ، ...» ولی کاش می‌رفتم. حیف شد. نه. خوب شد. اشکالی ندارد. امروز می‌بینم با او صحبت می‌کنم قانع‌اش می‌کنم. نه. اصلاً ولش. فعلاً.

 

7ـ همین را از خودم بگویم. همین را. به همین اعتراف باید بکنم. به چی. به هیچی. به همین که باید نباید. همه باید اعتراف بکنند. همه باید این را بداند خیلی. نمی‌دانند. که خب.
«هیچ. هیچ. هیچ» ولی من می‌گویم «همه می‌میرند»

 

8ـ هر کاری بکنم، خوب یا بد. هرکاری، باید بعد از آن کار یک کار دیگر هم بکنم. بکنیم. هرکاری که بکنم با بعد از آن افسوس بخورم. افسوس می‌خورم و بعد از آن دوباره افسوس.

 

9ـ با صدایِ اذانِ صبح از خواب پریدم. چشم‌هایم را مالیدم. توی رختخواب نشستم. تا آخرین لا اله الله. بعد لحاف را به سرم کشیدم. ولی لا-ها در ذهنم هی می‌چرخیدن. نمی‌گذاشتند بخوابم. ولی من خوابیدم.

 

 

10­ـ به من می‌گوید: «دیوانه»

به من می‌گوید: «دیوانه، خل، خل و چل»

به من می‌گوید «تو به هیچ دردی نمی‌خوری؟»

به من می‌گوید: «بی‌مسئولیت، بد قول»

به من می‌گوید: «کارهایت معلوم نیست»

به من می‌گوید: «کثافتِ ولگرد»

به من می‌گوید: «لات»

به من می‌گوید: «گُه»

به من می گوید «پخ»

به من می‌گوید «هیچی، پوچی، گهی، کثافتی، خرفتی، تو بدرد زندگی نمی‌خوری»

کیف‌اش را بر می‌دارد. روسری گلدارش را درست می‌کند. گریه کنان می‌رود. در را محکم می‌کوبد دوستی سرم را می‌گیرد فشار می‌دهد. هی فشار می‌دهم. هی فشار. عرق دست‌هایم سرم را خیس می‌کند.

 

 

11ـ درخت سیبی بود. نه خیلی کوتاه. در هر شاخه‌ای سیبی بود. و سیب‌ها همه قرمز بودند. فاصله‌ی شاخه‌ها زیاد بود خیلی زیاد.رفتم سیبی بچنیم. ولی خیلی دلم می‌خواست همه سیب را بچنیم. سبدی برداشتم. نمی‌دانستم سیب کدام شاخه را اول بچنیم. زیر درخت ایستادم به شاخه‌ها نگاه کردم به سیب‌ها، کلاغی آمد. به یکی از سیب‌هایی از همه برزگ‌تر و قرمز‌تر بود نوک زد.
هر چه کیش کردم نرفت. تا اینکه سیب ناقص شد. ولی من همچنان ایستاده بودم نمی‌دانستم اول سیب کدام شاخه را بچینم. سبد را گذاشتم زیر سرم. خوابیدم. خواب دیدم دخترکی دستم را گرفته به معبدی می‌برد. که بالای کوه است. همه‌ی مردم دنیا جمع شده‌اند به من نگاه می‌کنند.

به دخترک گفتم «دندان‌هایم درد می‌کند» یک لحظه همه‌ی موهای دخترک سرخ شد.

گفتم: «موهایت سرخ شد. من هم دندانم درد می‌کند»

گفتم «می‌روی به معبد؟»

گفتم «می‌دانم،تو؟» دستم را کشید.

گفتم ‌«اسمم را نمی‌گویی» خندید اشاره کرد به معبد.

گفتم «من می‌خواهم سیب بچینم» خندید.صدای خنده‌اش برایم خیلی زیبا بود و لذّت بخش.

گفتم «برای چی می‌خندی؟» صدای خنده‌اش بلند‌تر شد. در درّه پیچید.

گفتم «سبدم کو، می‌خواهم سیب بچینم»

گفت: «برای گناه یک سیب کافی است. حتی بوئیدن‌اش»

بعد زد زیر خنده.

گفتم «من معبد نمی‌آیم.» خواستم ببوسم‌اش، خودش را کشید. پاییم سُر خورد. دیدم دارم پرت می‌شوم. از خواب پریدم. دیدم همه‌ي سیب‌های درخت ریخته. و همه آن‌ها نوک خورده است. بعد از دور دسته‌ای کلاغ را دیدم داشتند قارقار می‌کردند. در کنارِ سبدم سیبی بود. بی‌نهایت قرمز. برداشتم گاز زدم. دیدم پوسیده سیب را بوئیدم. به خوابی که دیده بودم فکر کردم هر کاری چهره دخترک به ذهنم بیاید. دیدم چیزی در ذهنم نمانده. فقط رنگِ موهای دخترک در ذهنم مانده. ولی از بوئیدنِ سیب پلاسیده احساسِ شعف می‌کردم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 9:12 توسط ابراهیم اکبری دیزگاه |

 

 

 

از خواب پریدم، با صدای خروس از خواب پریدم. به ساعت نگاه کردم ساعت 5 بود. هنوز وقت بود برای رفتن به سر کار، لحاف را کشیدم سرم. داشت چشم‌هایم گرم می‌شد.

 

 

 دوباره صدای قوقولی قوی خروس آمد؛ بلند شدم. توی رختخواب نشستم. باز به ساعت نگاه کردم «این لعنتی چه می‌خواهد؟» منتظر صدایش بودم. یعنی هر لحظه امکان داشت صدایش بیاید. با دو دلی دوباره لحاف را کشیدم روی سرم. چشم‌هایم را بستم. سیاهی‌هایی از جلوی چشم‌ام رد می‌شد. چشم‌هایم را فشار دادم.

 

 می‌خواستم فراموش کنم به خودگفتم اگرالان بیدار شوم توی اداره خسته می شوم چرت می زنم. خروس را جلوی چشم‌هایم تصور کردم. که دهان‌اش را باز کرده. دوباره می‌خواهد قوقولی قوقو کند. خروس را تصور کردم پر می‌زند. خروس را تصور کردم. خودش را می‌تکاند، خروس را تصور کردم. خرُخر می‌کند. آن قدر تصور کردم، تصور کردم. یک دفعه احساس کردم باید بلند شدم بروم دستشویی؛ رفتم. برگشتم دوباره رفتم زیر لحاف. سرم را بیرون گذاشتم «لعنتی بدخوابم کرد».

 

چشم‌هایم را بستم. دیدم حسابی خواب از چشمهایم پریده. از زیر لحاف آمدم بیرون احساس سردی کردم. با این که بهار شروع شده بود. آثار زمستان هنوز باقی مانده بود. گفتم صبح به همسایه بغلی بابت این خروس تذکر می‌دهم که صبح‌ها نمی‌گذارد بخوابم. زیر لب، چند تا فحش هم به او دادم که نگذاشت بخوابم. پیراهن‌ام را پوشیدم. کتری را پر آب کردم. گذاشتم روی اجاق گاز. خواستم کبریت بزنم دوباره صدای خروس آمد. منصرف شدم. به ساعت نگاه کردم. هنوز برای صبحانه زود بود. شروع کردم به قدم زدن تو اتاق. اول احساس بی حالی می‌کردم. پاهایم توان نداشتند. شاکی بودم از دست خروس همسایه. بعد قدری قدم تند کردم. دور دور اتاق گشتم. بعد شروع کردم به نرمش. دیدم حوصله ندارم. رفتم وخودم را انداختم روی مبل. 

 

 


تلویزیون را روشن کردم. چند تا از شبکه‌ها هنوز باز نشده بود. شبکه خبر داشت درباره معابد هندو مستندی را پخش می‌کرد. نحوه ی عبادت آنها در مقابل مجسمه‌ها را نشان می‌داد. 

 



صدای تلویزیون را کم کردم. رفتم طرف پنجره. به بیرون نگاه کردم دیدم یک موتوری تعداد زیادی نان بربری تازه می‌برد. بوی نان تازه پیچیده بودتوی فضا. گفتم  بروم چند تا نان تازه بخرم.  رفتم لباس بپوشم، تنبلی‌ام شد. احساس کسالت کردم. سرم گیج رفت، برگشتم. نشستم روی مبل زل زدم به صحنه تلویزیون. «تمام انسانهای دنیا دین دار هستند. ولی دین‌ورزی هندوها نوع خاصی است. این ها، صبح ها بلند می‌شوند، به معبد می‌روند. آنهایی نزدیک رودخانه گنگ هستند در آنجا غسل می‌کنند.» 

 



مرد هندو وارد آب شد. بدجوری سردم شد. به حدی که احساس کردم بدنم می‌لرزد. بلند شدم رفتم زیر لحاف. دوباره یادم آمد. که چگونه به همسایه بگویم که آن خروس مزاحم خواب من شد. به ساعت نگاه کردم «تازه یک ربع مانده به شش» لحاف را روی خودم کشیدم. هنوز دو ساعت مونده تا سر کار بروم این لعنتی مگر گذاشت چند لحظه بخوابم.  

 


چند دقیقه همین جوری تو فکر بودم. داشت بدنم گرم می شد. داشت یواش یواش خوابم می‌گرفت. گفتم بلند شوم تلویزیون را خاموش کنم. بلند شدم. رفتم. هندوها دسته جمعی داشتند دعا می‌خواندند. چند لحظه نگاه کردم. جالب بود. پیرزنی بود رفته بود تو خلسه. دوربین هم زوم کرده بود رویش. خودش را این ور و آن ور می‌زد. تلویزیون را خاموش کردم. رفتم طرف پنجره آسمان داشت سفید می شد. پنجره را باز کردم. نسیم ملایم و خنگی وارد اتاق شد. نگاه کردم. درخت ها، که تازه شکوفه زده بودند، بوی شب‌بوها اتاق را پر کرد. آفتاب داشت بیرون می‌آمد. صدای گنجشک‌ها پیچیده بود تو فضا، آسمان صاف صاف بود. چند تا از ستاره‌ها دیده می‌شدند. چند بار صدای خروس آمد. پنجره را باز گذاشتم رفتم. تا گاز را روشن کنم.

 

خلاشه ی کبریت رابه سمباده کشیدم گرفتم زیر کتری.گاز روشن شد. برگشتم به طرف پنجره. دمیدن سپیده صبح را تماشا کردم.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:39 توسط ابراهیم اکبری دیزگاه |

 

جلسه نقد وبررسی کتاب "قابیل توبه می کند "

نوشته ابراهیم اکبری دیزگاه

 

با حضور استاد حمیدرضا شکارسری  برگزار می شود

 

زمان: ساعت۵/۱۶ روزپنج شنبه ۱۷/۲/۱۳۸۸

 

مکان: استان قم - خیابان دورشهر- کوچه ۲۱- فرعی دوم دست راست - مدرسه اسلامی هنر

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:36 توسط ابراهیم اکبری دیزگاه |

«قرآنی با جلد قرمز»

 

 

یکی یکی قرآن‌ها را از قفسه بیرون آورد. و گذاشت جلوی زن. زن چادرش از رویش باز کرد. و نگاه کرد. «همه جورشو داریم مونده کداموشو بپسندی» زن انگشت‌اش را کشید روی یکی از قرآن‌ها «دست شما درد نکنه، ممنون» مرد گفت «این هم ترجمه‌ی قمشه‌ای» قرآن را گذاشت روی قرآن‌های دیگر. «همین را می‌خواهید؟» زن چادرش را باز کرد. دوباره بست. به ساعت‌اش نگاه کرد. «آقا شما ساعت دارید؟»

مرد گفت «چی، ساعت، نه ساعت نمی‌فروشیم» بعد با انگشت دست راست، ریش‌های جو گندمی‌اش را خاراند. زن به ساعت دیواری روی قفسه نگاه کرد. ساعت 5/4 را نشان می‌داد. مرد رفت به طرف قفسه‌ی سمت چپ «برای استخاره هم اگر خواستید...»

زن ساعت زرد طلایی را از مچ‌اش در آورد. «خیلی خوبه، برای استخاره دیگه آدم دم به دم زنگ نمی‌زنه به این و آن .» مرد خندید. دندان‌های سفید مصنوعی‌اش تکان خورد. بعد کلاه پشمی عرقچین مانند‌اش را برداشت. گذاشت کنار قرآن‌ها.

«مردم بیشتر ترجمه قمشه‌ای را می‌برند» نگاه کرد به قرص صورت زن. بعد بلافاصله چشم‌هایش را پائین انداخت. دست‌اش را گذاشت روی کلاه. زن با ساعت‌اش ور می‌رفت تا اینکه روی ساعت 5/4 تنظیم کرد.

«هدیه‌ی این چنده» اشاره کرد به قرآن‌های کوچکی در قفسه سمت راست مرد چیده شده بود.

البته هدیه­اش بعد اضافه کرد« البته خود قرآن که ....»

مرد سرش را خاراند. «قابل‌دار نیست.»

زن ساعتش را به مچ بست. بعد آستین مانتوی ارغوانی را کشید روی ساعت. مرد به مچ زن نگاهی کرد کلاه‌اش را گذاشت روی سرش. زن به کتاب‌های بالایی اشاره کرد. «می‌‌شه اینا رو ببینم»

مرد کلاهش را جابجا کرد. خنده‌ی تصنعی روی صورت‌اش نقش بست. «اونا مفاتیح‌اند، می‌خواهی؟»

زن همچنان نگاه می‌کرد. مرد زیر چشمی نگاهی کرد به مچ و به ساعت زن.

«هم ترجمه‌دارش هست هم بدون ترجمه اش» زن مقنعه‌اش را درست کرد. «یکی از ریز خط هاشو بدید»

«چشم، مفاتیح که می‌دانید یعنی چه، یعنی کلیدها، کلیدهای معنوی، هر جور کلیدی بخواهید توی این‌هاست، هر مشکلی داشته باشید تو این درمان‌اش است، هر مشکلی، این روزها هم خیلی فروش داره.»لبخندی زد وگفت « بالاخره کلیده دیگه»

زن بال‌های چادرش را جمع کرد. با آرنج دست چپ‌اش گرفت. بعد یکی از قرآن‌ها را برداشت. شروع کرد به ورق زدن.

«دنبال چی می‌گردی. کدام سوره را می‌خواهی»

زن جواب نداد. تا اینکه به آخر قرآن رسید. مرد انگشت‌اش را گذاشت روی یکی از کتاب‌های قفسه. «قصه‌های قرآن هم داریم. قصه‌ی حضرت یوسف» زن جواب نداد. چادر زن سُرید و افتاد روی گردن‌اش. مرد زیر چشمی به چشم‌ها و پلک‌های زن نگاه کرد.

زن قرآن را گرفت به طرف مرد «این چنده؟» مرد لبخندی زد «ترجمه‌ی قمشه‌ای یه، خیلی ترجمه‌ی خوبیه، خدا رحمت‌اش کند. همیشه می‌آمد اینجا» اشاره می‌کند به چارپایه‌ای که در کنارش قرار دارد. «می‌ نشست، قرآن‌ها را برای مردم امضا می‌کرد. خدا رحمت‌اش کند مرد پاکی بود»

زن چادر را می‌کشید روی سرش. قرآن را می‌بست. دوباره باز می‌کرد.

«استخاره می‌خواهید، انشاءا... که خیره» بعد سرش را بالا ‌آورد. به تارهای شرابی رنگی که افتاده بود روی صورت زن خیره ‌شد. «اگر برای استخاره می‌خواهید.» قرآنی که جلد قرمزرنگ داشت  بر‌داشت جلوی زن ‌گرفت. «هدیه‌اش هم مناسب، اصلاً هدیه‌اش قابلی ندار، می‌خواهید همین الآن براتان یک...» زن چند قدم عقب رفت. به کتاب‌های بالای قفسه اشاره می‌کرد.

«خانم توجه داشته باشید، این بالا» قرآن را باز می‌کرد «اینجا خیلی روشن و واضح نوشته» دوباره زل زد به صورت زن، زن کتاب را گرفت. به پشت جلد کتاب نگاه کرد. مرد تبسمی کرد.

«البته انواع دیگری هم برای استخاره هست» زن قرآن را باز کرد. بعد شروع کرد به ورق زدن.

«دنبال کدام سوره می‌گردید، بفرمایید حقیر الساعه پیدایش کنم» دست‌اش را جلو برد. تا قرآن را بگیرد از دست زن. دست‌اش خورد به انگشتان زن. زن اخم کرد. مرد سرخ شد. دستی به ریش‌اش کشید و زیر لب گفت «عفو بفرمایید» بعد اضافه کرد «شرمنده، پی کدام سوره بودید؟»

زن گفت «خط عثمان طه نداری؟»

مرد سرش را بالا آورد «این‌ها همه‌اش عثمان طه ست» زن چادرش را جمع کرد. دست‌اش را گذاشت روی قرآنی که جلد قرمز داشت. «درشت خط‌اش را می‌خواستم» بعد دست‌اش از زیر چادر بیرون آورد اشاره کرد به کتاب‌هایی که در قفسه‌ی پشت سر مرد بود. ساعدش از زیر آستین بیرون آمد. مرد فوراً روی برگرداند به طرف قفسه‌ها «اون‌ها کتاب‌های چی‌اند» مرد رفت به طرف آن‌ها «ما همه‌اش قرآن و کتاب های مذهبی داریم، ما اصلاً نسل اندر نسل این کاره‌ایم» مکث کرد. «تفسیر می‌خواهید. چه تفسیری، نور، نمونه...» زن به ساعت‌اش نگاه کرد. دید ساعت همچنان روی 5/4 مانده است «سوره‌ای انعام را ندارید؟»

مرد یک به یک کتاب‌های قفسه را پائید. زیر می‌گفت «والانعام، والانعام، والانعام»

زن شروع کرد به ورق زدن قرآن. مرد گفت «نه، تمام شده» زن گفت «در کجای قرآن»

مرد قرآن را برداشت «این که کاری نداره»

زن دوباره ساعت‌اش را باز کرد. «آقا شما ساعت ندارید». تراش سفید ساعد زن توجه مرد را جلب کرد زن دکمه ساعت را پیچاند. مرد به ساعت دیواری نگاه کرد «باطری‌اش تمام شده»

زن آستین مانتو را روی ساعدش کشید و ساعت را در دست‌اش نگه داشت. «دیرم شده، هیچ ندانستم چی می‌خواستم»

مرد با دو دست کلاهش را محکم کرد «باید باطری‌اش را عوض کنم» بعد با انگشتانش ریش‌اش را شانه زد «تفسیر نور خیلی ساده و روان است.» زن گفت «نه تفسیر والعصر را می‌خواستم» مرد دوباره قفسه‌ها را پائید. دست‌اش را گذاشت روی جلد بیستم المیزان. «توی این هست» کتاب را بیرون کشید و گرد و غبارش را تکاند. بعد فوتی کرد. «این عربیه بدرتان می‌خوره؟ فکر نکنم»

زن ساعت‌اش را گذاشت توی کیف چرمی قرمز رنگ‌اش، بعد لب برگرداند «نه، من که عربی بلد نیستم»

مرد با عجله کتاب را سر جایش گذاشت. قفسه‌ها را کاوید. بعد کتابی را کشید. «این هم کتاب خوبی کتاب ازدواج در اسلام» زن با بی‌میلی نگاه کرد. ناگهان صدای ترق ترق آمد. مرد و زن هر دو هراسان نگاه کردند. کتاب‌های قرآن روی زمین پخش و پلا شدند.

مرد با صدای بلند گفت «وای» بعد دو دستی به سرش زد. کلاه پشمی ازش افتاد جلوی زن.

مرد قرآن‌هاوکتاب ها را تندتند جمع کرد گذاشت توی قفسه. گرد و غبارِ کتاب ها پیچیده بود توی فضا. زن خم شد تا کلاه را بردارد. چادرش افتاد. بال چادر را گرفت. خودش را پیچاند در چادر.

زن شروع کرد به سرفه کردن. مرد کلاه را گذاشت روی میز. بعد عرق پیشانی‌اش را با آستین‌ پیراهن­اش گرفت بعد کلاه را برداشت «دست شما درد نکند» زن سرفه‌ای کرد و گفت «شما ساعت ندارید؟» مرد پوفی کرد «ببین چه گرد و غباری، اشاره کرد به فضای تیره­ی مغازه «چندین سال بود به آن‌ها دست نزده بودم»

بعد گفت «المیزان فارسی هم نداریم»

زن عطسه‌ای کرد «ساعت ندارید؟ من دیرم شده» به ساعت خودش نگاه کرد «اینم که خرابه» مرد به آرامی گفت «ساعت شاید همان حول حوش 5/4 و 5 باشد»

زن به قرآن‌های روی میز نگاه کرد. گفت «ترجمه‌ی دیگری ندارید، لطف کنید زود یکی را بیاورید» بعد به ساعت­اش نگاه و گفت من می‌خوام برم»

«کی می‌خواهید» جَلد رفت از قفسه‌ها چند جلد ازکتاب را برداشت «این فولادوند» مکث «این هم مجتبوی ترجمه‌اش حرف نداره» کنار گذاشت «این هم تازه آمده، مال خرمشاهی‌ یه» آخری را گرفت جلوی زن. و زل زد به صورت‌اش.

زن ساعت­اش را کرد به دست‌اش. بعد با لبخند گفت «این هم خراب شد، درست سر ساعت 5/4 عصر»

مرد اول به ساعد زن بعد به ساعت‌اش و بعد به ساعت دیواری مغازه‌اش نگاه کرد.

زن قرآن جلد قرمزی را برداشت باز کرد. مرد خیره شد به تارهای مویی که از پیشانی زن آویزان بود. زن قرآن را گرفت به طرف مرد «آقا ببخشین، سوره‌ی والعصر را پیدا می­کنید؟»

«این که خیلی راحته خانم، من آن سوره را حفظم» بعد شروع کرد به خواندن «بسم الله الرحمن الرحیم والعصر، ان الانسان لفی خسر...»

«می‌خواستم به ترجمه‌اش نگاه کنم ببینم خوب ترجمه شده یا نه»

قرآن را از دست مرد گرفت. به ترجمه زیر آیات نگاه کرد. مرد هم خیره شده بود به دست‌های او. «ترجمه‌اش هم حرف نداره» زن قرآن را بست. دست کرد به کیف‌اش.

گفت «چنده؟»

«قابلی نداره» زن چند تا هزاری بیرون می‌آورد. «گفتم که قابلی نداره»

‌گذاشت روی یک قرآن دیگر. که جلدش سبز بود بعد پرسید «شما تسبیح هم دارید»

مرد سرخ شد «من پول نمی‌گیرم، ببرید یک فاتحه برای اموات ما بخوانید»

زن به ساعت دیواری نگاه می‌کرد. «مثلِ اینکه ساعت کار می‌کنه»

مرد به قرص صورت زن و تارهای شرابی رنگش که روی پیشانی اش ریخته بود خیره ‌شد.

زن گفت: «ساعت 5/4 عصره»

مرد گفت: «ان الانسان لفی خسر»

زن لبخند زد و قرآن را برداشت گذاشت توی کیف اش.

مرد گفت « پس قرآن جلد قرمزی را برداشتید»

 

 

 

 


 

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 12:32 توسط ابراهیم اکبری دیزگاه |

 

 

 

1- قبل از هر کاری باید بگویم. خواننده‌ی محترم، این داستان راوی ندارد. راوی بامبول درآورد. که مادرش مریض است. رفت. منِ نویسنده هم چیزی نگفتم. حساب راوی را کنار می‌گذارم فعلاً. تو هم کنا بیا با من. ببینم چه کار می‌توانم بکنم.

 

2- همین الآن خبر رسید. یعنی همان شخصیتی که می‌خواستیم در این داستان نقش اصلی داشته باشد. خبر آورد «راوی کفن می‌خواهد» گفتم «برای چی» گفت «نمی‌دانم» بعد شروع کرد به خاراندن سرش. بعد پشت‌اش. گفتم «مگر حمام نرفتی» گفت «چرا؟»

چشم غرّه رفتم. کارش را فهمید. [خواننده محترم به این نکته توجه داشته باش، از اصولِ نویسندگیِ من این است، که به هیچ شخصیتی روی خوش نشان نمی‌دهم، هرکس که باشد. نویسنده‌های آماتور! هیچ وقت مغلوب شخصیت نشوید، همیشه سعی کنید شخصیتی را انتخاب بکنید که بر آن تسلط داشته باشید] موقع بیرون رفتن. پایش گیر کرد به گوشه­ی فرش، کم مانده بود با کلّه به زمین بخورد. حیف که راوی نیست. از همین واقعه یک داستان خوب می‌نوشتم.

 

3- من همیشه در کیفم یک کفن خوب دارم، چون کفن همیشه امکان دارد لازم بشود. چون زندگی یعنی مرگ. مرگ هم یعنی زندگی. آدم بدون کفن یعنی عروس بی‌داماد.

 

[کفن مجموعه‌ای از پارچه‌های سفید سه تکه‌ای است. که به شخصی مرده موقع دفن کردن می‌پیچند.]

 

4- مرگ همیشه سایه به سایه دنبال من است، نمی‌توانم از آن رهایی پیدا کنم. حتماً باید روزی سه بار، چهار بار، پنج بار، شاید هم بیشتر. با او درگیر بشوم.

 

5- داشتم نکته‌ی چهارم (4) را می‌نوشتم. تلفن زنگ زد. دیگر نتوانستم ادامه بدهم. راوی بود. گفت «آقای اکبری دیزگاه، مادرم مرد» بعد یک ضجه عجیبی زد. و بعد از آن بلند بلند گریه کرد. راست‌اش با آنکه از دستش ناراحت بودم. گفتم «خدای رحمت‌ کند مادرت را» یک لحظه دلم سوخت. «غم آخرت باشد، گریه نکن» به یاد داستان نیمه کار افتادم اوقاتم تلخ شد زیر لب گفتم «بدَرَک» پیش خودم گفتم «توی مادر مرده تا به حال یک داستان درست حسابی روایت نکرده‌ای»

گفت «آقای اکبری» گفتم «چی» او می‌داند من خیلی از اکبری خالی بدم می‌آید

گفت «ببخشید، آقای اکبری دیزگاه»

گفتم «چیه» مکث کرد بعد گفت «کفن نداری؟» راوی می‌داند من همیشه کفنی در کیفم دارم. ولی آن را به این راوی مادر مرده نمی‌دهم.

 

6- این مرتیکه. مقصودم راوی مادر مرده است در این سه سال حتی یک داستان می‌گویم حتی یک داستان [خواننده محترم توجه داشته باش] آبرومندانه روایت نکرده. یا زاویه­ی دیدش دیده‌اش لوچ است. یا زبان‌اش لکنت دارد. یا هی تپق می‌زند. یا هم شخصیت‌ها را از بس انگولک می‌کند. شخصیت وسط‌های داستان اوقات تلخی می‌کند. من هم خسته می‌شوم زود داستان را تمام می‌کنم. پایان داستان‌ها را هم معمولاً گند می‌زند.

چند هفته‌ی پیش از بس این کارها را کرد. زدم به سیم آخر، اخراج‌اش کردم گفتم یا داستان نمی‌نویسم، یا داستان‌هایم را خودم روایت می‌کنم. یا هم مثل این داستان بدون راوی داستان می‌نویسم. خیلی به این در و آن در زد قبول نمی‌کردم. تا اینکه یکی از نویسنده‌های تقریباً بزرگ که دوست صمیمی‌ام است- یعنی آقای یوسف شیخی تبریزی- واسطه شد. گفت «فلانی بدون راوی نمی‌توان داستان نوشت»

گفتم «چرا» با آوردن چند تا از نظریه‌های مدرن و پست مدرن من را مجاب کرد. دیگر حرفی نداشتم. وقتی ایشان حرف‌های دریدا، بارت، پروپ ... را به وسط آورد. دیگر قانع شدم.

حالا این مردک از من کفن می‌خواهد.

 

7- رفتم پیش راوی. گریه نمی‌کرد. با چند نفر حرف می‌زد. وقتی که مرا دید شروع کرد، به داد و بیداد کردن به سرش می‌زد و می‌گفت «وای مادرم مادرم، مادرم» چند نفر دیگر هم بودند، که با قیافه‌ی مغموم خیره شده بودند به جسد. از راوی پرسیدم «کفن پیدا کردید؟» در حالی که به سرش می‌زد گفت «رفتند دنبالش ولی نیامدند» هنوز با خود گفتم یعنی این مردک نمی‌دانست مرگ همراه آدم است. مرگ همیشه مثل سایه دنبال آدم می‌رود. این مردک این همه داستان‌های من را روایت می‌کند نمی‌بیند. از این تعجب کردم که داستان‌های من حتی به راوی تأثیر نمی‌گذارند. وای به حال خواننده‌های دیگر.

[خواننده‌ی محترم، می‌بینید که هنر خیلی تأثیر نمی‌گذارد. مخصوصاً داستان که بردش خیلی کم است. ولی چاره‌ای نیست باید نوشت. من اگر چاره‌ای جز این داشتم حتی یک لحظه دنبال این کار نمی‌رفتم]

آن شخصیت کذایی آمد [منظور همانی که در بند 2 ازش یادی کردم] و گفت «آقا قبر آماده است؟» انگار من را می‌خواهند توی قبر بگذارند.

گفتم «کجا می‌خواهید دفن کنید» از پنجره، قبرستان را نشان داد. بعد گفتم «خب به راوی بگو» شخصیت دوباره سرش را خاراند. خرت خرت خارش سرش برایم چندش‌آور بود.

گفت «آقا، جنازه کفن نداره»

قدری من من کردم. ولی چاره‌ای نداشتم.

 

8- مانده‌ام. واقعاً درمانده‌ام از دست این همه آدم نفهم. مخصوصاً این مادر مرده بارها شاهد مرگ من بود.بارها دیده که من مرده‌ام. باز هم خجالت نکشید.

همین چند روز پیش در یک جلسه نقد یکی از منتقدهای درپیتی گفت «اولین شرط ما این است که نویسنده مرده باشد»

[خواننده مخترم اندازه‌ی وقاحت را می‌بینی. کار به کجا رسیده] این مردک مادر مرده هم شاهد قضیه بود و می‌خندید. درست در همان موقع بود که کفنم را به تنم کردم. بدون این که غسلی چیزی کرده باشم مردم. با اینکه مرده بودم ولی روحم شاهد بود. این جماعت چه حرف‌هایی می‌زدند، چه چیزهایی چرت و پرتی به من نسبت می‌دادند. یکی از آن‌ها که نمی‌خوانم اسمی ازش ببرم چه حرف‌هایی می‌زد «زبان داستان مشکل دارد» چند تا از جملات را انتخاب کرد و نشان داد. این مادر مرده در آنجا بود همه را می‌دید. در آنجا حتی یک نفر هم نبود بگوید که بابا جان مشکل نویسنده نیست. مشکل این راوی فلان فلان شده است.

[خواننده‌ی محترم می‌بینی مشکلات داستان نویسی امروز را. مشکل اصلی به نظر من این است که ما نقد درست و حسابی نداریم.]

خلاصه: این مردک مادر مرده برایم داستانی روایت نکرد که داستان باشد. بتوانم با آن پولی دربیاورم جایزه‌ای چیزی بگیرم و ...

 

9- خدا قبر رولن بارت را پر از آتش کند [خواننده‌ی محترم بگو آمین] که این نظریه را مطرح کرد. مقصودم نظریه‌ی مرگ مؤلف است. اگر ایشان نبود الآن هر ننه قمری نمی‌توانست در هر جلسه‌ای سینه‌اش را صاف کند و بگوید «من قائل به نظریه‌ی مرگ مؤلف هستم» و بی‌سوادی خودش را به رخ هرکس و نا کسی بکشد. و نویسنده هم به راحتی بمیرد و دیگر هیچ. نباید ولی قضیه را بیشتر از این بگیرم. رها کنم.

 

10- از بس که مرده‌ام و زنده شده‌ام که دیگر مرگ و زندگی تبدیل به یک روال عادی شده است. الآن برای مردن نیازی به عزرائیل هم ندارم. وقتی که داستانم نقد می‌شود [شما بخوانید جرح می‌شود] کفن‌ام را از کیفم بیرون می‌آورم و به راحتی می‌میرم. تا اینکه داستان تمام شود. دوباره شروع می‌کنم به زنده شدن.

چند روز پیش به جلسه داستان می‌رفتم. در خیابان تصادفی شده بود. عزرائیل خِر یک نفر را گرفته بود داشت می‌رفت. چند نفر هم به سر و صورتشان می‌زدند و چند نفر زخمی شده بودند. او چپ چپ نگاهم می‌کرد. منظورش را فهمیدم ولی به رو نیاوردم.

[خواننده‌ی محترم مقصود او را می‌دانید؟]

اتفاقاً در آن روز داستان نخواندم. فقط به صحنه تصادف فکر می‌کردم. لکه‌هایی خونی پاشیده بود به شیشه‌ی ماشین. کودکی با انگشت‌اش آن‌ها را پاک می‌کرد.

 

11- الآن که این نوشته تمام می‌شود من بدون کفن هستم. ازهمه خواهش می‌کنم قائل نشوید به نظریه مرگ مؤلف تا کفن تازه‌ای بخرم. ولی حتماً این را باور کنید که مادرِ راوی مرده است. و این نوشته بدون حضور راوی نوشته شده است.

 

سخنی با خواننده‌ی محترم: این نوشته داستان نیست. ولی شما آن را به عنوان داستان بخوانید. البته اگر خواستید دوباره بخوانید.

 


 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 10:37 توسط ابراهیم اکبری دیزگاه |