تبليغاتX
خرده روایت ها

 

 

ببخشید می‌خواستم بدونم نامِ پایتخت کشور ونزوئلا چیه؟
مهدی از کرمان

الان پنج ماهه شهر داری اینجا را کنده. نمی‌دونیم برای چی هم کنده. دیوار ما را هم سوراخ کرده جوری سوراخ کرده که نمی‌توانیم درست‌اش بکنیم. ما باید چه کارکنیم؟ دیروز هم رفتم شهرداری منطقه ۶ هیچ کس جوابم را نداد. خواهش می‌کنم از طرف من به این شهردار بگید که ما چه گناهی کرده‌ایم؟ موقع باران باید گلی بشیم و موقعی هوا خوبه گرد و غبار پدر ما را در می‌آره؟
یکی از اهالی کوچه شهید کار گر

می‌خواستم از آقای فریدی بابت اون مقاله تشکر کنم. خیلی مقالهٔ خوبی بود در زمینه ازدواج موقت. واقعاً مشکل اساسی اینجامعه همین است. خواهش می‌کنم اگر ممکنه باز هم از این جور مقالات در روزنامه‌تان چاپ کنید.
عبدی ۷۵ ساله

ادامه در ستون خوانندگان

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 13:39 توسط ابراهیم اکبری دیزگاه |

 

 

 

 

 

مرد درِ دستشویی را باز کرد. قدری فکر کرد بعد پایِ راست ‌را گذاشت تو. بعد بلافاصله پایش را کشید عقب. دوباره فکر کرد. زیر لب گفت: چپ یا راست. این دفعه پایِ چپ‌اش را گذاشت. دوباره پایش را عقب کشید. یک نفر که تویِ صف بود. آقا برو تو دیگه. مرد برگشت، گفت: الآن، ببخشید؟ دوباره یکی از پایش را گذاشت و کشید. برگشت از چند نفری که در صف بودند پرسید: تو مستراح اول پای راست یا چپ؟  دوباره یکی از پاهایش را گذاشت. بلافاصله برداشت.

یک نفر گفت: تو  رساله که نوشته اول چپ.

مرد گفت: راست میگی؟ خواست پایِ چپ اش را بگذارد. مردي که ريش‌ِ سفيدي داشت گفت: نه آقا کی گفته؟ کدام رساله؟ من خود از زبانِ حاج آقای زلالِ احکام شنیدم گفت اول پایِ راست. بعد پايِ چپ خودش را نشان داد و گفت: اينجوري. پايش را کوبيد زمين. چند قطره‌اي آب از کف پاشيد رويِ پاچه‌ي مردي که مي‌خواست برود دستشويي.

مرد مردد ماند. به خودش فشار آورد، سرخ شد. بعد گفت: من الآن چه کارکنم.

مردی اولی گفت: برو بابا خفه شدیم. چه فرقی می‌کند؟ برو بشاش دیگه حالا راست یا چپ چه فرقی می‌کنه؟

مردِ رساله خوان گفت: چه فرمایشی می‌کنید آقا؟ ایشان باید احکام را رعایت کند رو کرد به مرد گفت: پایِ چپ تو بذار و برو تو نترس من یقین دارم اول چپه.

مرد فوراً پایِ راست‌اش را گذاشت رفت تو. مردِ رساله خوان گف: آقا راستو گذاشتی که؟ مرد فوراً بیرون آمد و دست‌اش را گذاشت رویِ پای چپ. این مگه راست نیست؟

مردِ ريش سفيد گفت: آقا همین پا را بذار اگر اشتباه شد به گردنِ من، همین پایِ راست را بذار باور کن حاج آقا فلاح زاده و حاج قرائتی هم همین را می‌گفتند. مرد خم شد و تنگ اش را گرفت. رو کرد به جمع چه کار کنم؟

بعد گفت: می‌ریزه؟

 یکی گفت: برو ول کن. بي‌خيال باش.

یکی گفت: با پای چپ فوراً برو تو

یکی گفت: راستو بذار.

مرد همین طور که تنگ اش را گرفته و خم شده بود گفت: راستم کو؟ بعد گفت: چپم چپم.

یک لحظه ایستاد مایه‌ی زرد رنگی از پاچه ی پایِ راست‌اش بیرون آمد.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 12:2 توسط ابراهیم اکبری دیزگاه |

 

 

 

 

از بين ده‌ها نفري که مي‌خواستند بروند بالا و زنجير را به گردنِ مجسمه بيندازند فقط يک مرد ميانسال موفق شد، زنجير را قلاب کرد و انداخت به گردن مجمسه و بعد گفت: بکشيد. زنجير پاره شد مرد گفت: مردتيکه ديروز گورشو گم کرده، حالا مجسمه‌اش زنجير پاره مي کنه واسه ما. بعد تف کرد به صورت مجسمه و گفت: پفيوز.

مرد زنجير را بست به کمرِ مجسمه بعد گفت: همين الان بايد کمر شاه را بشکنيم

يک نفر داد زد و گفت: نه به گردنش ببند

بعد خواست بالا برود؛ نتوانست، افتاد.

دوباره فرياد کشيد: به گردنش ببنديد فقط به گردنش

به گردنِ خودش اشاره کرد و باصداي بلند داد زد: به گردنش، به گردنش.

مرد بالايي گفت: نمي‌شود، پاره مي‌شود بايد او کمرشو بشکنيم.

سرِ ديگر زنجير را مي خواستند به کاميون ببندند مردِ معترض نگداشت گفت: بايد به گردنش ببنديد بايد گردنشو بشکنيد.

چند نفر آمدند جلو که مردِ معترض را آرام کنند تا مراسم پايين کشي مجسمه تمام شود، مرد معترض راضي نشد

گفت: بايد گردنش را اول بشکنيد، گردنش را اول. آب دهانش را قورت داد و ادامه داد: مأمورهاي او گردن من را...

حرفش را ناتمام گذاشت و يقه پيراهنش را باز کرد، استخوانِ قلمبه‌اي که از گوشه کتف‌اش زده بود بيرون نشان داد.

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 16:44 توسط ابراهیم اکبری دیزگاه |

 

 

۱

مرد شماره ۱۱۰ را گرفت

و گفت" آقا این یارانه ما پس کی می خواهید بریزید"

 

۲

" مامان  یک نفر زنگ زده بود می گفت ببین مادرت صیغه میشه. مامان صیغه یعنی چی؟"

 

۳

روضه خوان گفت" یک میلیون تومان چیزی نیست برای چهار شب مصیبت خوانی"

 

۴

" کاغذی چیزی همراهم نبود شماره اش را  بنویسم به نظرات حالا چه کار کنم؟ ۱۱۸ شماره اش را می دهد؟ اسمش  لی لی بود کوچه شان هم پر از سگ هار بود به نظر شما الان من باید چه کار کنم؟"

 

۵

- ببخشید خانم

- بله کاری داشتید؟

- ببخشید آره یک کار کوچک

زن سرخ شد سرش را پایین انداخت

- ببخشید خانم می خواستم

آب دهانش را قورت داد و گفت: می خواستم بدانم صیغه می

زن چند قدم رفت و ایستاد به  پیشانی خیس مرد نگاه کرد و گفت: من شوهر دارم آقا.

مرد  راه افتاد زن لبخند زد بعد لبش را گزید.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 10:38 توسط ابراهیم اکبری دیزگاه |

 

 

 

 

ابراهیم اکبری دیزگاه

مسافر سوم كه سوار شد، پايم چسبيد به پايش. خودش را قدري جمع كرد. راننده گفت: خيلي شلوغه. و موج رادیو را عوض کرد. به قران کوچکِ آویزان از آینه نگاه کردم بعد فورا از آن چشم بر داشتم.

شب بود. شب جمعه. همه خيابان‌ها پر بود از ماشين‌ها و آدم‌هاي جوروواجور. راديو داشت از هواي خوب فردا مي‌گفت و آرزو مي‌كرد به همه مسافران در يك روز تعطيل، در شهر ما خوش بگذرد. بدنم را شل كردم. او هم خودش را جمع‌تر كرد  اما نه آنقدر که بازویم به بازویش نخورد عطري كه زده بود، بدجوري خوش بو بود. احساس مي‌كردم سست دست هایم سست شده پاهایم بی حس اما بدنم داغ شده بود حسابی. پرِ مانتوي سفيدش را جمع كرد و گذاشت لاي پاهايش. زيرچشمي نگاهش كردم. به بیرون نگاه می کرد انگار ولی از قيافه آرايش كرده‌اش علائمي از ناراضي بودن ديده نمي‌شد.

راننده گفت: ساعت نه‌ونيم شد و هيچ كاري نكرديم. مي‌خواستم شب بروم هيأت، انگار با خودش حرف مي‌زد.

بعد، بندآمدن راه و در هم شدن ماشين‌ها را نشان داد. بغل دستي من يك مرد چاقي بود كه فس‌فس‌اش هنوز تمام نشده بود. گفت: شب جمعه است ديگه مردم حرم مي‌روند، زيارت مي‌كنند، دعايي چيزي. بعد سينه‌اش را صاف كرد و گفت: شب دعاي كميل هم است.

من دوباره زيرچشمي نگاهش كردم. احساس كردم او هم دارد نگاهم مي‌كند. تار موهاي سياهش از زير روسري گلدارش بيرون زده بود و روي صورتش ريخته بود روی بر گردانم به طرف مرد چاق نگاه کردم او داشت با تسبیح ذکر می گفت انگار ذکرها را یکی یکی می شمرد.

ماشين ترمز كرد. رويم را برگرداندم به طرف دخترِ مانتو سفید کیفِ قهوه ای رنگ اش را محکم گرفته بود و به خودش فشار می داد. راننده گفت: پفيوز. بعد سرش را از پنجره بيرون آورد و گفت: هي گاو. هنوز اول شبه عجله داري؟

مرد چاق دوباره فس‌فس کنان خودش را جابجا کرد و گفت: لااله الا الله، آقاي راننده؟ راننده صداي راديو را زياد كرد.

«امام علي (ع) مي‌فرمايد: هركسي به اميد توبه گناه كند، هم خودش را مسخره كرده هم...» راننده موج را عوض كرد. راديو داشت گزارش مسابقه‌دو تيم استقلال و پيروزي را پخش مي‌كرد. راننده پرسيد: به نظرتان كدام مي‌برند؟

من گفتم: پيروزي جلو است. بعد فوراً رو كردم به طرف دختر مانتو سفيد. او هم انگار نگاهم مي‌كرد. بعد پايم را باز كردم تا اندازه‌اي كه بچسبد به پايش. او لبخندي زد، اما پايش را جمع كرد. بعد كيف قهوه‌اي‌اش را روي پايش جابه‌جا كرد و هر دو دستش را گذاشت روي كيف قهوه‌اي.

راننده گفت: ولي استقلال خيلي حرفه‌اي شده. مخصوصاً با آمدن مربي جديد. بعد نيش ترمزي گرفت و گفت: خدا مي‌دونه امشب چه بلايي توي اين ترافيك به سرمان بياد. بعد دستی به قرآن کشید و دست اش را بوسید.

مرد چاق گفت: چيزي نمونده، مي‌رسيم. فقط بايد احتياط بكينم. من هم دست خودم را گذاشتم روي زانويم، يعني نزديك‌ترين جا به دست‌هاي آن دختر مانتو سفيد.

مردي كه در بغل راننده نشسته بود تا به حال ساكت بود گفت: اين دورو برا پارك هست؟

راننده گفت: بچه كجايي؟

مرد چاق گفت: آره تو همين صد قدمي، يك پارك خوبي هست.

راننده گفت: شلوغه، خيلي پارك خوبي نيست. توش هم پر از مأمور ارشاده. راننده موج راديو را عوض كرد. بعد گفت: از اين فوتبال چيزي براي ما در نمياد. ببينيم توي دنيا چه خبره.

ماشيني از جلو آمد، راننده چند بوق ممتد زد. ماشين به آرامي رد شد. راننده زير لب غُرغُري كرد و به ماشين گاز داد. بعد آيينه عقب را درست كرد. قرآني كه جلوي ماشين آويزان بود هم‌چنان تكان مي‌خورد. عين پاندول يك ساعت.

دلم مي‌خواست قرآن ا بگيرم و نگذارم تكان بخورد. احساس مي‌كردم تكان خوردنش تمام استخوان‌هاي بدنم را مي‌لرزاند.

مرد چاق خرّه‌اي كشيد و گفت: شب جمعه است، يادي كنيد از همه اموات و آمرزش گناهان، صلوات. بعد خودش با صداي بلند صلوات فرستاد.

راننده با غُرغُر چيزي گفت. از مرد جلويي صدايي در نيامد. من هم زير لب چيزي گفتم. دختر مانتو سفيد خنديد.

دستم را گذاشتم روي كيف قهوه‌اي‌اش. بعد به آرامي كشيدم. راننده دوباره موج راديو را عوض كرد. زيرچشمي دختر را نگاه كردم.

مجري راديو گفت: فردا آسمان صاف خواهد بود. يك آسمان صاف بهاري از هوای دل انگیز لذت ببرید لذت ببرید از زندگی.

راننده گفت: اين‌ها هم دست برنمي‌دارند از اين هواي صاف. من دوست دارم فردا باراني باشد. تخت بگيرم، بخوابم. هواي صاف را مي‌خواهم چكار؟ لذت را می خوام چه کار؟

مرد چاق لابلای ذکر گفتن گفت آدم باید لذت ببرد از نعمت های خدا از همه نعمت های خدا، خدا همه چیز را برای انسان خلق کرده. بعد گفت سبحان الله سبحان الله...

دستم را كشيدم روي كيف قهوه‌اي. بعد دسته كيف را به آرامي گرفتم کشیدم به طرف خودم ول کردم دوباره گرفتم گذاشتم بین انگشتانم. به تراش سفيدي دستش نگاه کردم که در تاريكي توي ماشين مي‌درخشيد.

راننده موج را عوض كرد. نمي‌دانم انگار نمي‌توانست به يك ايستگاه گوش كند. انگار با خودش عهد بسته بود هر يكي‌دو دقيقه حداقل يك بار موجش را تغيير بدهد. دستم را بردم طرف مچ دستش نگرفتم دوباره دستم را گذاشتم روي كيف.

دلم بدجوري لرزيد. به قرآن آويزان كه هم‌چنان تكان مي‌خورد، نگاه كردم بعد چشمم را از قرآن برگرداندم به طرف دختر مانتو سفيد، او انگار مي‌خنديد. دستم را از روي كيف برداشتم.

مرد چاق گفت: شب آمرزش گناهان است، يادي از گذشتگان كنيد، صلوات.

بعد خودش با صداي بلند گفت: اللهم صل علي محمد و آل محمد.

راننده مرّومرّي كرد. انگار خوشش نيامده بود.

مرد بغل دستي‌اش گفت: دنبال هتل خوب مي‌گردم. راننده موج را گرداند و گفت: هتل خوب در اين شهر نمي‌دانم. بعد گفت نمی شناسم

دوباره دستم را گذاشتم روي كيف دختر مانتو سفيد، بعد بردم به طرف دستش.

صداي دعاي كميل آمد. مداح با گريه تكرار مي‌كرد: ظلمت نفسي، ظلمت نفسي. دستم را به آرامي كشيدم. گذاشتم روي پايم. بعد از روی پایم بر داشتم گذاشتم روی صورتم. احساس کردم دستم آتش گرفته است صورتم داغ شده بود. بعد گذاشتم روی دست راستم  انگار آهن گداخته ای روی دست گذاشته باشم سوخت.

مرد چاق گفت: استغفرالله. شب جمعه است. شب آمرزش گناهان است.

پاهايم را جمع كردم. خدایا اگر عذاب جنهم را تحمل کنم چگونه دوری تورا تحمل کنم بعد اضافه کرد نه تحمل نمی کنم هیهات هیهات هیهات.  به  تكانه‌هاي قرآن آويزان چشم دوختم. به دعاي كميل گوش دادم. ناگهان دختر مانتو سفيد گفت: آقا نگه‌دار.

بعد با تندي گفت: همين‌جا، همين‌جا گفتم نگه‌دار همین جا.

قرآن بشدت تكان خورد.

ماشين ايستاد. دختر مانتو سفيد پياده شد.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 13:43 توسط ابراهیم اکبری دیزگاه |




زن از اتاق بیرون رفت. پاهایش را جوری روی پله‌ها می‌کشید که به برگ‌های خشک نخورد. اما بادِ دامنش برگ‌ها را روی پله‌ها جابه‌جا می‌کرد ولی نمی‌انداختشان. به برگ‌های خشک نگاهی کرد. از پله‌ها خرامان خرامان پایین رفت. به گوش ایستاد. زیرلب گفت: «پس گنجشک‌ها کجا هستند؟» دوباره به گوش ایستاد... 


ادامه داستان در نشریه الکترونیکی فیروزه 




+ نوشته شده در چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 2:18 توسط ابراهیم اکبری دیزگاه |

تولد ماه

ابراهيم اكبري ديزگاه

 

پيرمرد با پاهاي خسته، عصازنان راه مي‌رود. هوا تاريك تاريك است. در آسمان هيچ ستاره‌اي چشم نمي‌زند انگار همه چيز با پيرمرد در جدال است. در روستا فقط دختر كدخدا ماما است و كدخدا به خاطر لجاجت اجازه نمي‌دهد دخترش به همراه پيرمرد نزد عروسش بروند، خود پيرمرد هم نمي‌داند چرا اجازه نمي‌دهد و او مجبور است در اين تاريكي به آبادي ديگر برود تا عروسش زايمان كند. غير از صداي شغال و سگ هيچ صدايي به گوشش نمي‌خورد. انگار اين اوو اووها مي‌خواهند او را از بين ببرند. چاره ندارد، قدم مي‌زند عصا مي‌زند. سنگ‌ها به پايش مي‌خورد كفش‌هاي كهنه از پايش درمي‌آيد، نوك انگشتانش تير مي‌كشد. او مي‌رود، آستين پيراهنش به خاري گير مي‌كند، «عجب شبي! انگار هر بلايي است امشب به سرم مي‌آيد.»

و در آسمان تاريك دنبال ماه يا ستاره‌اي مي‌گردد، ولي هيچ خبري نيست. «شايد چند ساعتي بگذرد ماه بزند بيرون.» با خود اين جمله را واگويه مي‌كند. ولي نااميد مي‌شد. «نه! از ماه خبري نيست» چند بار مي‌خواهد بنشيند استراحتي بكند، با خود مي‌گويد: «نوه‌ام از بين مي‌ره. تنها بچه عبدالله» يادش مي‌آيد عبدالله وقتي مي‌خواست مسافرت برود رو كرد و به پدرش گفت: «بابا! من مي‌رم؛ معلوم نيست چند روز ديگه مي‌آم، مواظب عروست باش» . او رفت تا اينكه جنازه‌اش آمد، آخر هم معلوم نشد چه بلايي بر سرش آورده بودند. قلي پسر كدخدا با او بود. پيرمرد فقط چشم اميدش به همين نوه است و او تنها نشانهِ پسرش. «خدايا! فقط خودت فريادرسي» قدمهايش دنبالش نمي‌آيند، در جلوي چشمش سياهي‌ها تند تند عبور مي‌كنند. گمان مي‌كند گرگ‌ها هستند، مارها، بعضي مواقع به عقاب تبديل مي‌شوند ، او مي‌ترسد ولي چاره ندارد، با خود مي‌گويد: «اينها خيال‌اند» وقتي اين حرف را فراموش مي‌كند، احساس مي‌كند شغال زير گوشش زوزه مي‌كشد، برمي‌گردد چيزي نمي‌بيند، فقط سياهي مي‌بيند؛ شكل‌هايي كه هيچ‌وقت تصورش را نمي‌كرد.

به آبادي كه مي‌رسد در خانهِ قابله را مي‌زند، از هيچ كس صدا نمي‌آيد و او مي‌داند كه همه خوابند، سگ ها دوره‌اش مي‌كنند. با عصا آنها را دور مي‌كند، دوباره مي‌آيند، «آهاي صاب‌خانه» مردي بيرون مي‌آيد، بدون اين كه سگ ها را بزند مي‌پرسد: «چي مي‌خواهي؟»

«عروسم مريضه؛ اگه خانمتون هست لطف كنيد... .»

«وسيله آوردي؟»

«شرمنده‌ام هيچ‌كدام از آن ها دم دست نبود»

مرد مي‌رود و برمي‌گردد، او همچنان با سگها دست و پنجه نرم مي‌كند، «خانم نمي‌تونه بياد، شما وسيله ندارين، مريضه»

«آقا دستم به دامنتون! من هيچ كس ندارم، عروسم از بين مي‌ره»

«آقا اصرار نكن! خانم من مريضه. مگه تو محلهِ خودتون قابله ندارين؟!»

«چرا ! يكي‌اش عروس خودمه، اون يكي هم پدرش لجاجت كرد نگذاشت بياد.»

مرد روي حرفش هست و به تندي مي‌گويد: «نمي‌شه آقا نمي‌شه» و اضافه مي‌كند : «گفتم كه خانم من نمي‌تونه! مريضه!»

پيرمرد به عصا تكيه مي‌كند، پاهاي تاول زده‌اش را در تاريكي به كفشش مي‌مالد و التماس مي‌كند و به هر كه مي‌خواهد قسم مي‌خورد.

«برو سراغ دختر مش منصورعلي.»

پيرمرد آدرس را مي‌پرسد و به مرد مي‌گويد ولي اين از جوانمردي نيست، بعد سگي را كه نزديك او شده است با عصا مي‌زند، سگهاي گنده به او حمله مي‌كنند، او به زور نمي‌تواند خودش را از دست سگ ها نجات دهد، هر چه صدا مي‌زند كسي جواب نمي‌دهد، يادش مي‌آيد كه مش منصور را چند ماه پيش ديده كه از اين آبادي كوچ كرده است. برمي‌گردد، تاول تركيدهِ پاهايش مي‌سوزد، مي‌ماند برگردد يا بماند؟! با همين حال قدم برمي‌دارد، نمي‌داند كجا مي‌رود به طرف خانهِ خودش يا دوباره به خانهِ قابله. يكدفعه مي‌بيند كه راه آبادي خودش است و به طرف خانهِ خود مي‌رود. مي‌ايستد، قدري به عصاي خود تكيه مي‌دهد. «چطور برم خدا، چه كار كنم؟» اشك‌هايش را پاك مي‌كند. «خدايا! چه كار كنم؟ نوه‌ام از بين مي‌ره، نور ديده‌ام كه رفت» روي سنگ مي‌نشيند. يك مدت طولاني با خدا حرف مي‌زند. وقتي عبدالله را به قبر مي‌گذاردند، عروس خودش را مي‌اندازد بلند ناله مي‌زند «منو به جاي او بذارين، واي خداي من چه كار كنم» سرش را بلند مي‌كند سايهِ سر و ريشش مي‌افتد روي سنگ، ماه را در گوشهِ كوه مي‌بيند كه بيرون مي‌افتد، حركت مي‌كند. از دور در آبادي فقط يك چراغ مي‌بيند، بقيه همه خاموش‌اند وقتي كه از روي پل رد مي‌شود، صداي آب را نمي‌شنود. فكر مي‌كند گوشش گرفته، خوب نگاه مي‌كند، رود خشكِ خشك شده است.

به خانه كه مي‌رسد، صداي بچه را مي‌شنود، انگار خودش متولد شده است، با خودش مي‌گويد: «خدايا شكر.» در تاريكي اتاق مي‌بيند صورت بچه عين خورشيد مي‌درخشد، عروسش هم خوابش برده، صدا مي‌زند «عروس گُلم حالت خوبه؟ ببخشين منو» عروس چشمهايش را باز مي‌كند «سلام دايي! كجايي؟»

پيرمرد توضيح مي‌دهد كه كجا رفته بوده و نتوانسته است كسي را بياورد و از اين جور حرفها، عروس با صداي خش‌دار وگرفته مي‌گويد: «وقتي شما رفتين، دو زن جوان با لباس سفيد اومدند، بچه را برداشتند غسل دادن، برايم غذا آوردند، شما اون ها را آوردين؟»

پيرمرد چيزي نمي‌گويد، نمي‌داند چه كار كند فقط يكي دو بار بلند مي‌گويد: «خدايا شكر.»

صبح دختر همسايه مي‌آيد و مي‌گويد: «شب همهِ آتش‌ها خاموش شده بودند هيچ كس آتش نداره»بعد اضافه مي‌كند: «پدرم رفته بيرون مي‌گه كاخ تازه‌ساز كدخدا ترك برداشته.»

 

اسفند ۸۴

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 8:34 توسط ابراهیم اکبری دیزگاه |

داستانِ لرزان

 

باید از سقفِ این داستان یک طنابِ محکم. بسیار محکم. آویزان کنیم. به گونه‌ای که هیچ وقت کنده نشود. رنگِ طناب مهم نیست. رنگ سقف هم. جنس طناب از نایلون نباشد بهتر. از چیزهای مثلِ پشم هم نباشد بهتر. البته جنس‌اش مهم نیست. فقط مهم این است پاره نشود طناب. جنس‌اش هم اگر از کتان باشد بهتر است.

 

ولی فعلاً مهم نیست اصلاً جنس‌اش. آن طناب دقیقاً از وسطِ سقفِ این داستان آویزان شود باید. درست از وسطِ وسط. حالا اگر هم نشد قدری این ور یعنی حدود cm2 این ور یا cm5/2 آن‌ور، مشکلی نداشته باشد فکر کنم. ولی اگر درست از وسطِ سقف باشد. خوب است. از هر لحاظ خوب.

 

حتی برای این داستان هم خوب است. برای خواننده هم خوب است. برای نویسنده یا راوی هم خوب باید باشد.

 

طناب حدوداً یک و نیم متر باید باشد. یعنی cm50/1 حالا اگر قدر کم و زیاد شد نباید اشکال گرفت. مثلاً اگر cm53/1 یا cm52/1 یا cm54/1 بود آسمان به زمین نمی‌آید و قرآنِ خدا غلط نمی‌شود.

برای ما مهم نیست. تنها چیزی که مدنظرِ ما و تمام علمای داستان‌نویسی و منتقدانِ ریش و سبیل دار است این است که به داستان لطمه‌ای یا صدمه‌ای یا ضربه‌ای نخورد. و گرنه طناب چه اهمیتی دارد. با همه‌ی این‌ها بازهم می‌گویم اگر اندازه‌ی طناب cm50/1 باشد، بهتر است. حتی اگر کوچک‌تر از این هم بود مشکلی به نظر نمی‌آورد یعنی به اصلِ روایت و جوهرِ داستان خیلی لطمه نمی‌زند. فرض کنید باشد cm48/1 یا cm49/1فعلاً بنابراین است که همه‌ی حرف‌ها و نوشته‌های قبلی هیچ.

 

یا اینکه همه‌ی آن‌ها دقیق اجرا شود. یعنی طنابِ قابلِ قبولی از وسطِ سقف داستان آویزان شد. در این داستان به یک چهار پایه هم لازم داریم. خیلی هم وجود همچنین چارپایه‌ای ضروری به نظر می‌رسد. اگر هم چهارپایه‌ نبود می‌توان از یک صندلی یا مبل یا نیمکت استفاده کرد. یک صندلیِ چوبی یا فلزی که نیم متر ارتفاع‌اش باشد. یعنی cm 50. در این هم ما نمی‌خواهیم خیلی سخت‌گیری کنیم ارتفاعِ صندلی یا چهار پایه یا نیمکت یا مبل اگر تا cm 40 هم کوتاه بشود ما هم می‌توانیم کوتاه بیایم. رنگ‌اش برای ما اهمیتی ندارد. اگر مفید باشد بهتر. اگر قرمز باشد آن هم بهتر. اگر آبی باشد بهترتر. وَ بنفش قابل تحمل‌تر.

 

خلاصه: این یک داستان است، مهم نیست صندلی یا چهارپایه یا مبل نیمکت در آن از چه جنسی باشد. یا کهنه‌گی یا نو بودن‌اش برای هیچ کس مهم نیست. خواننده محترم همین الان فکر می‌کند.

 

داریم توی این داستان زه می‌زنیم. نگران نباش خواننده عزیز اگر این داستان محکم باشد.

تو هم لذت خواهی برد.

 

البته ما قبول داریم. این داستان کشش ندارد. ولی شما کاری بکنید که کشش داشته باشد. حالا برویم سراغ چیزهایی دیگر. این داستان باید فرش بشود. تا هر کسی که می‌آید توی آن به راحتی بنشیند. یا حتی دراز بکشد، و یا اصلاً خواننده‌ی خسته در آن بخوابد. خواننده محترم به محض اینکه فرش شد این داستان تو بگیر و بخواب، شخصیت اصلی کار خود را به خوبی انجام خواهد داد.

فرش بشود یا موکت؟ چه فرقی می‌کند، نه فرقی نمی‌کند. فرش بهتر است از موکت، برای همه، برای هر کسی که می‌خواهد کاری انجام دهد. در این داستان فرش بهتر ا ست. فکر کنیم فرش تبریز بهتر باشد. ولی واقعاً نه. فرش خراسان باشد. یا کاشان چندان فرقی نمی‌کند. فرشی باشد، که بتوان در این داستان کاری کرد یعنی دراز کشید. خُب روی موکت هم می‌شود. فعلاً بخشی از این داستان همین الان موکت می‌شود. اگر فرش می‌شد قدری بهتر از این می‌‌شد شاید. اگر هم در کنارِ آن فرش‌ها قالی‌های دست بافت هم پهن می‌شد. اهمیت داستان چند برابر می‌شد. قالی دست بافت در داستانِ این چنین. فعلاً اکتفا می‌شود به همان موکت‌ها. دیوارهای داستان هر رنگی باشد اهمیتی ندارد. زرد، آبی، بنفش، فیروزه‌ای، نیلی، ارغوانی، صورتی، خاکستری، سیاه، قهوه‌ای، ... ولی سفید باشد بهتر است. سیاه هم همچنین. سبز که نورٌ علی نور می‌شود. فعلاً نباید به رنگ اهمیّت داد. مهم این است که دیوارها محکم باشند. روی دیوار اگر تابلویی باشد. شاید کمک کند به فضای داستان.

 

اگر این را به عهده ی خود خواننده واگذار کنیم تا خرد تخیّل کند چه تابلویی باشد بهتر است. ولی اگر تابلوی منظره پاییز باشد. خواننده خوب می‌تواند جزئیات‌اش را در ذهن خود بسازد. مثلاً برگ‌ها از درخت جدا می‌شوند یا هنوز جدا شده‌اند اما زرد شد‌ه‌اند. چند برگِ سبزم در لابلای آن دیده می‌شوند. ولی ما در این داستان فعلاً این تابلو را می‌گذاریم.

 

که هیچ عکسی نیست فقط تکه برگی است که رویش نوشته شده «فقط باید زندگی کرد. فعلاً»

در زیرش امضا شده باشد «من»

یا اگر کسی اعتراض دارد این تابلو را به جایش بگذارد «چراغ خاموش شد ناگهان، تاریکی» یا «آسمان روشن شد در شبی از شب‌های پاییزی» چه فرقی می‌کند. هیچ فرقی.

 

این یا آن. ولی آن باشد بهتر است. یا هیچ کدام از تابلوها نباشد اصلاً. قاب عکس باشد به جای همه‌ی آن‌ها که در آن دخترکی با چشم‌هایش می‌خندد انگار. شاید هم با لب‌هایش بخندد. یا اصلاً خنده بر صورت‌اش نشسته باشد. آدم فکر کند نمی‌خندد. تا این جا قضیه‌ی تابلو خیلی کش پیدا کرده مثل اینکه.

 

حالا نوبت آن رسیده خواننده محترم یک تکبیر بگوید

و بعد صلوات بفرستد.

شخصیت وارد داستان می‌شود.

شخصیت این داستان مردی است با قدی در حدود cm145 یا قدری کوتاه‌تر مثلاً cm144 یا قدری بلندتر cm147. حتماً باید مردی باشد این شخصیت مردی حدود 35 ساله یا 36 ساله. اشکالی هم ندارد اگر 30 یا 31 یا 32 یا 33 یا 34 ساله باشد. ولی بهتر است 28 ساله همسن نویسنده باشد.

این خیلی بهتر است. خیلی.

اگر متأهل هم باشد خیلی خوب است. دارای یک بچه آن هم دختر.

دختر هم اگر اسم نینا باشد خوب است یا سونیا. ولی ما ترجیح می‌دهیم این شخصیت پسر داشته باشد به نام پویا.

اصلاً نظر جناب راوی بر این است که این شخصیت نامزد داشته باشد. و حلقه‌ی نامزداش را در این داستان به دست‌اش کرده باشد. این‌ها التبه حواشی است ولی به شخصیت پرورازی کمک می‌کند. دکمه‌ی یقه پیراهن‌اش افتاده. فقط یکی از دکمه‌های یقه‌اش.اصلاً هیچ کدام از دکه‌هایش نیافتاده. جیب پیراهن‌اش پاره شده. گردن پیراهن‌اش هم بشدت چرکمرده است. نه چرک است. این مرد از نظرِ تحصیلات هم دارای فوق لیسانس منطق است.

منطق نه.

فوق لیسانس فلسفه یا فیزیک چه فرقی می‌کند ولی اکنون دارد می‌خواند شاید هم نمی‌خواند برای قبول شدن در دکتری ادبیات یا فلسفه‌ی هنر.

رنگ شلوارش خاکستری و رنگ پیراهن‌اش آبی یا بنفش، نقره‌ای، طلایی، صورتی، هر کدام از این‌ها را خواننده محترم می‌پسندد انتخاب کند. ولی از نظرِ ما و این داستان اهمیتی ندارد. راوی می‌گوید لباس سیاه پوشیده باشد بهتر است. خودش هم تمایل به سیاه دارد. نه تمایل به سفید دارد. سیاه ـ سفید. خیلی مهم نیست.

 

این مرد قدری عصبانی است. یعنی وقتی که بویِ عطر به دماغ‌اش بخورد مخصوصاً عطر‌هایی که زن‌ها استفاده می‌کنند. اوقات‌اش تلخ می‌شود. در همین جا از تمامی خواننده‌های گرامی و محترم خواهش می‌کنیم. در خواندن این داستان به خودشان عطر نزند، یا در کنار کسی که به خودش عطر زده این داستان را قرائت ننمایند.

 

از مشخصه‌های بعدی این مرد این است که او ریش‌هایش را گاهی از ته می‌زند یا هم بلند می‌کند. فعلاً مصلحت در این است که ریش توپی بگذارد. و گاهی آن‌ها را شانه کند. مرد در داستان قدم می‌زند. به چهارپایه نزدیک می‌شود. بر می‌گردد. به دیوار نگاه می‌کند زیر لب می‌گوید «عجب داستان مزحرفی، اَه، حالم به هم می‌خورد»

بعد ریش‌اش را می‌خاراند. «نه کتابی، نه چیزی، هیچ چیزی، اوف .. پوف» تکیه می‌دهد به دیوارِ داستان کلمات تکان می‌خورند. مرد می‌ایستد. فکر می‌کند. چگونه قطعه کاغذ را پیدا کند.

بعد زیر لب می‌گوید: «یعنی در این داستانِ لغنتی یک تکه کاغذ هم پیدا نمی‌شود»

ما یک تکه کاغذ از آخرِ دفتر می‌کنیم می‌دهیم به راوی تا بدهد به این مرد. مرد کاغذ را می‌گیرد.

 

از جیب‌اش خودکاری را در می‌آورد. نگاه می‌کند. بعد با صدای بلند می‌گوید: «چگونه می‌توانیم، چه گونه» مکث می‌کند این وصیّت نامه‌ی من است. فقط وصیّت نامه‌ی من نیست. هست شاید «تکیه می‌دهد به دیوار نگاه می‌کند به تابلو.

می‌گوید «این قدر لبخند نزن. اصلاً معلوم است که لبخند می‌زنی»

روی کاغذ می‌نویسد «گُه»

تا می‌کند می‌گذارد توی جیب‌اش.

می‌نشنید. زُل می‌زند به تابلو. دراز می‌کشد. زُل می‌زند تابلو. چشم‌هایش را می‌بندد. می‌خواهد تابلو را تجسّم کند در ذهن‌اش. به ذهن چیزی نمی‌آید. چشم‌هایش را باز می‌کند. نگاه می‌کند به طنابِ آویزان از سقفِ این داستان. خیره می‌شود به آن. می نشیند و خیره می‌شود به آن، بلند می‌شود خیره می‌شود به آن طناب. پاهایش را می‌کشد.

 

به کفِ موکت شده داستان. صدایِ خِرِش خِرِش‌اش در گوش خودش می‌پیچید. نزدیک می‌شود به طناب طناب محکم نیست. «طناب از وسطِ سقف آویزان نیست». طناب کنده می‌شود. می‌خورد به سرِ مرد. «این هم داستان است، با این همه کلماتِ لق» طناب در دست قدم می‌زند. می‌خواهد به طرف پنجره برود. می‌بیند داستان پنجره ندارد. بر می‌گردد. می‌رود به طرفِ در. بر می‌گردد. کنار چهارپایه یا صندلی یا نیمکت یا مبل، می‌ایستد. به سقف نگاه می‌کند.

 

 

جای کنده شدنِ طناب را نگاه می‌کند. کلمات کج و کوله شده را نگاه می‌کند. می‌رود روی چهارپایه. دست‌اش را دراز می‌کند. دست‌اش به سقف داستان نمی‌رسد. روی پنجه‌ی پا می‌ایستد نمی‌رسد. بعد قدری بیشتر، نمی‌رسد. پایین‌ می‌آید. چند تا از کلمه‌ای اضافی را بر می‌دارد، می‌گذارد زیر چهارپایه. بعد دست دراز می‌کند دست‌اش می‌رسد. طناب را محکم در حلقه روی سقف می‌بندد. بعد از روی چهارپایه پائین می‌پرد. داستان تکان می‌خورد. چند کلمه از سقف جدا می‌شود. مرد می‌ترسد. فکر می‌کند زلزله‌ای در داستان رخ داده، کاغذ را از جیب‌اش بیرون می‌آورد. بعد نچی می‌کند. می‌رود روی چهارپایه. طناب را می‌اندازد به گردنِ خود می‌بیند طناب خیلی بلند است. پاهایش به کفِ داستان می‌رسد. به طناب گره می‌زند. بازهم بزرگ است. «آخه این چه داستانی است. من دارم»

 

بعد طناب را محکم می‌کشد. فکر می‌کند . سقف داستان می‌ریزد. پایین می‌آید «در این داستان مثل اینکه صلاح نیست من ...» حرفِ خود را می‌خورد. ادامه نمی‌دهد. کاغذ را از جیب‌اش در می‌آورد. کلمه‌ای را که نوشته بود پاک می‌کند. بعد می‌نویسد «کاش این داستان پنجره‌ای داشت».

 

 

 


 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 16:18 توسط ابراهیم اکبری دیزگاه |

کامنت‌ها

 

 

سیما: جالب بود. لذت بردم.

 

رحمان: حرفِ جدیدی نداری. همه‌اش یک حرف است. تکرار. تکرار.

 

گلی: سلام آقایِ سهراب. از شعرهاتان خیلی لذت بردم. افتخار می‌کنم که با شما آشنا شده‌ام. راستی کتابِ چاپ شده‌ام دارید. به من سر بزنید.

من هم کارهایی می‌کنم. اگر شد نقد کنید.

 

گلی: از پستِ قبلی هم خیلی خوشم آمد. یعنی از چشم‌هایش.

 

گلی: [گل] [گل] [گل]

 

شتابزده: همه‌اش از کلاغ. سیاهی. ناامیدی. حالمان به هم خورد آقا سهراب به غیر از کلاغ چیز دیگری نداری. با ازهم این پُست خوب بود. یعنی کلاغ نداشت.

 

گمشده: خوشم آمد. ممنون که سر زدی. [گل]

 

جنوبی: کوتاه مثلِ آه و زیبا. نگاهت را می‌پسندم. لینک؟

راستی مجموعه شوهم چاپ کرده‌ای؟

 

آهو: نه / نع /؟؟؟/!!!

 

سهیلا: گل فرستادیم.

 

سهیلا: از چند پست قبلی‌ات خیلی خوشم آمد. کلِ وبلاگ را سیو کردم.

راستی ... می‌خواستم چیزی بنویسم. ولش کن: بی‌خیال. [گل] سر می‌زنی به ما.

 

حمید: از این متن خیلی خوشم آمد. خیلی. خیلی. خیلی.

یک لیلی کافی نیست. یک لیلی کافی نیست. مجنون نمی‌شوم.

این را اس. ام. اس می‌کنی برای دوستم.

 

بچه مثبت: هوم؟؟؟

 

بچه مثبت: مجنون نمی‌شوی؟ یکی هم زیادی است. تو واقعاً مجنون هستی.

 

بچه مثبت:[بوسه]

 

فری‌با: اصلاً خوشم نیامد از این شعرها. همه‌اش طعنه می‌زند به زن‌ها.

 

فر‌ی‌با: این‌ها واقعاً شعر نیستند که؟ فری‌با: خصوصی! حتماً بخوان.

 

سعیده: چند پستِ قبلی هست. «گور پدر شیرین!» خیلی بدم اومد.

 

لیلا: حمید آقا مثلِ اینکه خیلی تنوع طلب‌اند. خوش به حالش. این‌ها دیگه چه شعری‌اند؟ این‌ها مِعراند. آقا سهراب.

 

گل‌های صورتی: به روزم سر بزن. گل‌های صورتی: تو عقده‌ي جنسی داری، یا دعوات شده با دوست دخترت، این همه بر علیه زن‌ها شعر می‌نویسی.

 

آرش: این‌ها قطعاتِ کوتاهی هستند نمی‌توان گفت شعرند. الکی دلت را خوش نکن.

 

لیلا: من فکر می‌کنم شما زبانِ قشرِ مرد سالار جامعه هستید. نمی‌دانم خودنات هم به این‌ها عقیده دارید ... حوصله‌ام سر می‌رود. وقتی می‌خوانم‌شان ولی از طرفِ دیگه می‌بینم حقایق جامعم را بیان می‌کنی.

راستی از «گور پدر شیرین» خوشم آمد. و از چشم‌هایش هم خیلی. همین آلان برای دوستم اس. ام. اس کردم.

 

سیما: از نوشته‌ها خیلی لذت می‌برم. دوست دارم شما هم بیاید برای شعرهایم نظر بدهید.

 

...: ممنون که سر زدی. منتظرتم بازهم بیا. [گل] [گل] [گل]

 

شقایق: شماره‌ات را می‌دی؟

 

شقایق: ببخشید اشتباه شد.

 

شقایق: خصوصی. [گل]

 

شقایق: می‌خواستم برای دوستم بنویسم. اشتباه شد. پاکش کنید.

 

میثم: یک لیلی کافی نیست/ به هیچ وجه. خیلی جالب است. تمامِ پست‌ها را خواندم. لینکت می‌کنم.

 

عاشق: وایی! عالی بود. مجنون می‌کند این شعرها آدم را.

 

مریم: شقایق جان. شماره می‌گیری و قرار می‌گذاری. خب.

 

آهو:من اصلا ازشما همچین انتظاری نداشتم

 

پروانه حمیدی: از چشم‌ها شعر خوبی است. ولی قدری رمانتیک است. مرا به یاد فیلم شب‌های روشن انداخت. به روزم سر بزن.

 

ولگرد: تُف،

 

ولگرد: تُف،

 

ولگرد: تُف.

 

مهدی: ادب را می‌بیند، این تف‌ انداز ولگرد.

 

شقایق: ناراحت نباش سهراب جان. ظرفیت داشته باش. در فضای مجازی آن قدر از این موجودات پیدا می‌شود که نگو. من هر وقت شعرِ شما را می‌خوانم خستگی از قلبم بیرون می‌رود. خلاصه.

 

شقایق: خصوصی.

 

کلاغ: لینکت کردم تا دم دستم باشی. شعر‌های کلاغی‌ات را دوست دارم. خیلی دوست دارم.

 

کلاغ: راستی شما کتاب هم چاپ کرده‌اید.؟؟؟؟

 

الهام: چشم‌هایش ... چشم‌هایش ... چشم‌هایش

این‌ها کامل نیستند. یعنی هنوز شعر نشده‌اند. تلاش کن. راستی از قالبِ وبلاگت اصلاً خوشم نیامد.

 

الهام: [گل] [خنده] [گل] تبادلِ لینک؟

 

فری‌با: ما را فراموش کردی که.

ستاره‌ سهیل شدی که، آقای شاعر. قبلاً‌ها هر روز چندتا پیام می‌ذاشتی، از تو خبری نیست.

 

آینه: سهراب بی‌وفا شده. شاید هم دچار لیلی‌ها دیگر.

 

فری‌با: می‌خوام بگم که خیلی بی‌معرفت. من دیگه نمی‌آم اینجا که. اصلن.

 

فرشید: اوف. فراوان. فراوان لیلی. شاعر خوبی هستی.

 

فری‌با: بد روزم. حتماً سر بزن. نمی‌خواستم این دفعه بیام که. اصلن نمی‌خواستم شعرت را در جمله دیدم.

 

در انیِ اصیل: هی دون بپاش. هی دون بپاش.

 

گلی: چرا بروز نمی‌شی. گلی: کجا هستی؟

 

سهیلا: [ناراحت] همین.

 

تهرانی: به نظرمن این ها شعرنیستند تو الکی مطرح شده ای / هیچ جایگاهی در ادبیات کشور مان نداری ......

 

سعید: تازه می‌شناسمت. تو همان ...،

 

سعید: کثافت.

 

راه به راه: چرا فحش می‌دهی درست من. سعید جان این زبانی است که تو انتخاب کرده‌ای.

 

هاشمیِ روستا: لینک؟ راستی از شعرِ چشم‌ها خیلی خوشم آمد.

 

برجک: کافی نیست/ یک لیلی/ همین جوری هم کافی نیست.

 

حمیدرضا: شعرهایت به طرفِ حرفه‌ای شدن می‌رود. ولی به لحاظِ زبان قدری شلخته به نظر می‌رسی. این به به چَه چَه‌هایی که جماعتِ مؤنث می‌کنند قدری فریبنده است و منحرف کننده، حواست را جمع کن. اما درباره شعرِ سایه باید بگویم که شعاری است. حتی در شعریت‌اش شک دارم. ولی شعر لیلی دلنشین است. خیلی خوب: اگر فرصت شد در جمله یک فقد فمنیسی درباره آن می‌نویسم. شعر چشم‌ها هم قدری لَق است. ولی ایده‌اش عالی است.

 

شقایق: شعرِ یک لیلی را فقط مردها می‌پسندند. آن هم مردهای تنوع طلب و هرزه به نظرم این شعر توهین است. به زنان.

 

گلی: [گل] [گل] سربزن.

 

آینه: بروز شو دوست عزیز، کجایی. ما منتظریم.

 

آینه: خصوصی. آینه: [گل]

 

الهام: خبری نیست از تو دوستِ عزیز.

 

فری‌با: .......، فری‌‌با: [ناراحت]

 

شازده: وبلاگ قشنگی داری. شعرهای خنده‌دار.

 

سهیلا: نیستی؟ کجایی؟ اقلاً. خطی/ پیامی/ چیزی/ نشانی بنویس بگو که مشغله داری.

 

شقایق: باز هم آب نشدی. اَخ.

 

لیلا: ؟؟؟؟؟؟؟؟ کجایی ؟

 

الهام: کجایی دوست من ؟

 

شقایق: داریم نگرانت می شیم کجایییییییییییییییییییییییی؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 13:31 توسط ابراهیم اکبری دیزگاه |

 

 

پنج شنبه:

تصمیم دارم داستانی بنویسم. هرچه فکر می‌کنم زور می‌زنم چیزی به ذهنم نمی‌آید. دستم بدجوری عرق می‌کند یعنی کرده است.

جمعه:

باید چیزی بنویسم، حتماً،امروز. فکر می‌کنم. داستانی برای… داستانی درباره‌ی… به ذهنم فشار می‌آورم. هی فشار، هی فشار، هی فشار. نه مثل اینکه نه.

شنبه:

با یک آرامشی تصنعی اول میز را مرتب می‌کنم. کاغذها را روی هم می چینم، خودکار نرم و روانی را بر می‌دارم. دست‌هایم را به هم می‌مالم. در اتاق قدم می‌زنم. به این فکر می‌کنم داستان را چگونه و با چه جمله‌ای آغاز کنم. به جملات کوتاهی فکر می‌کنم. «رفت، مرد، کرد» خودکار را بر می‌دارم. بعد می‌گذارم روی کاغذ. دوباره بر می‌دارم. می‌خواهم شروع کنم تلفن زنگ می‌زند. گوشی را بر می‌دارم.

فریباست…

دوشنبه:

دیروز در خانه نبودم. مأموریت کاری داشتم. تو ماشین چند بار به فکر این کردم. حتماً باید داستانی بنویسم. به سوژه‌ها فکر کردم. ولی فوراً از یادم رفت. ولی حتماً باید بنویسم امروز. خودکار را بر می‌دارم. چند تا تیک می‌زنم در کنار برگه‌ی سفید.

1- نویسنده‌ای یک سال است داستان نمی‌نویسد.

2- نویسنده‌ای که هیچ وقت نوشته‌هایش را پاک‌نویس نمی‌کند.

3- نویسنده‌ای…

این‌ها موضوعات داستانی نیستند. خطشان می‌زنم. بعد کاغذ را مچاله می‌کنم می‌اندازم توی سطل آشغال. روی کاغذ دیگر چند موضوع دیگر.

1- مردی از دست همسرش فرار کرد. [قدری فکر می‌کنم درباره‌اش. رها می‌کنم. چون چیزی به دستم نمی‌آید]

2- محاکمه‌ی زنی که شوهر را آتش زد. [به زاویه‌ی دیدش فکر می‌کنم از زبان زن از زبان دادستان…] خودکار را می‌گذارم. میترا را صدا می‌زنم.

«به نظرت این‌ها برای داستان خوبند؟» سر و صدای چکه­ی آب از آشپزخانه نمی‌گذارد صدایم را بشنود. می‌گوید «چی؟» بعد شیر آب را می‌بندد. می‌گویم «می‌خواهم داستان بنویسم» می‌آید پیش‌ام. «داستان بنویسی؟» بعد می‌گوید «چه عجب؟ بعد از یک سال» موضوع‌ها را می‌خوانم. اخم‌هایش تو هم می‌رود.

«تو باید همه‌اش از این‌ها بنویسی» موهایش را از صورت‌اش پس می‌زند «ننویسی بهتره» «خوب می‌گی چکار کنم» جواب نمی‌دهد.

«با توام» نگاهش می‌کنم. جوابم را نمی‌دهد. بعد اضافه می‌کنم «نخواستم تو نظر بدی اصلاً» خودکار را بر می‌دارم. «توی این دنیا چیزی به غیر از کشتن و سوزاندن و تجاوز و …» آب دهان‌اش را قورت می‌دهد «برای تو وجود ندارد؟»

می‌گویم «الآن چند ماه است ننوشته‌ام حتی یک جمله»

لب برمی‌گرداند. بلند می‌شود. می‌رود به طرف آشپزخانه. خودکار را محکم می‌کوبم به میز با صدای بلند می‌گویم «نخواستیم» بعد می‌گویم «لامسب امروزم نشد» سرم را می‌گذارم روی میز.

سه‌شنبه:

به سر دبیر مجله قول می‌دهم و می‌گویم «همین فردا، اگر هم شد بعد از ظهر می‌آرم خدمتتان» می‌گوید«انتشار مجله به خاطر کار شما الآن دو هفته است عقب افتاده»

می‌گویم «چشم»

می‌گویم «همین فردا» می‌گویم «روی چشام»

می‌گویم «شرمنده»

گوشی را می‌گذارم. نفسی می‌کشم. تکرار می‌کنم

 «چشم»

«همین فردا»

 «روی چشام»

 «شرمنده»

 عرق پیشانی‌ام را با آستین پشت دست می‌گیرم. خودکار را بر می‌دارم می‌خواهم شروع کنم. باز هم ذهنم می‌خشکد. وسوسه می‌شوم، برای روشن کردن تلویزیون. بعد از چند دقیقه درگیری با خودم، ذهنم به جایی نمی‌رسد برای نوشتن.

حاج آقا درباره‌ی کار و تلاش حرف می‌زند. مجری زل زده به چشمان حاج آقا، «عبادت هفتاد نوع است، بهترین نوع آن کسب روزی حلال برای اداره زندگی» این روایت را توضیح می‌دهد. می‌خواهم خاموش کنم. کانال را عوض می‌کنم.

مستندی است درباره‌ی جفت‌گیری اسب‌ها، درباره کانال عوض می‌کنم. حاج آقای دیگری است که درباه غسل جنابت صحبت می‌کند. «یکی از غسل‌های مبتلی به، غسل جنابت است» دکمه قرمز را فشار می‌دهم، چند لحظه فکر می‌کنم. بعد روی کاغذ می‌نویسم «غسل جنابت» زیرش خط می‌کشم.

چهارشنبه:

فعلاً. فقط. اسم داستان را نوشته ام . اسم قشنگی است، زیر غسل جنابت چند بار خط می‌کشم.بعد می‌نویسم.

«مرد در حمام را می‌بندد. آب را سرد و گرم می‌کند. صدا می‌زند. صابون هست. صدایش می‌پیچد «صابون هست. صابون هست. صابون هست.» از صدای خودش خجالت می‌کشد. چند بار با نوک انگشت به در می‌زند. بعد به آرامی می‌گوید صابون هست صدا می‌پیچد»

پنج شنبه:

از صبح به این فکر کردم. که داستان را چطوری پیش ببرم.

«بخار بالا می‌رود. مرد دوباره چند بار پشت با انگشتانش به در آلومینیومی می‌کوبد. خانم. شامپو کجاست؟ از این سؤال خجالت‌زده می‌شود. می‌پرسد صابون هست. بعد شیر آب را می‌بندد. به گوش می‌ایستد، تا صدای پا را بشنود»


 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 16:48 توسط ابراهیم اکبری دیزگاه |

آخرین شعرها