تبليغاتX
خرده روایت ها
 

 

 

از خواب پریدم، با صدای خروس از خواب پریدم. به ساعت نگاه کردم ساعت 5 بود. هنوز وقت بود برای رفتن به سر کار، لحاف را کشیدم سرم. داشت چشم‌هایم گرم می‌شد.

 

 

 دوباره صدای قوقولی قوی خروس آمد؛ بلند شدم. توی رختخواب نشستم. باز به ساعت نگاه کردم «این لعنتی چه می‌خواهد؟» منتظر صدایش بودم. یعنی هر لحظه امکان داشت صدایش بیاید. با دو دلی دوباره لحاف را کشیدم روی سرم. چشم‌هایم را بستم. سیاهی‌هایی از جلوی چشم‌ام رد می‌شد. چشم‌هایم را فشار دادم.

 

 می‌خواستم فراموش کنم به خودگفتم اگرالان بیدار شوم توی اداره خسته می شوم چرت می زنم. خروس را جلوی چشم‌هایم تصور کردم. که دهان‌اش را باز کرده. دوباره می‌خواهد قوقولی قوقو کند. خروس را تصور کردم پر می‌زند. خروس را تصور کردم. خودش را می‌تکاند، خروس را تصور کردم. خرُخر می‌کند. آن قدر تصور کردم، تصور کردم. یک دفعه احساس کردم باید بلند شدم بروم دستشویی؛ رفتم. برگشتم دوباره رفتم زیر لحاف. سرم را بیرون گذاشتم «لعنتی بدخوابم کرد».

 

چشم‌هایم را بستم. دیدم حسابی خواب از چشمهایم پریده. از زیر لحاف آمدم بیرون احساس سردی کردم. با این که بهار شروع شده بود. آثار زمستان هنوز باقی مانده بود. گفتم صبح به همسایه بغلی بابت این خروس تذکر می‌دهم که صبح‌ها نمی‌گذارد بخوابم. زیر لب، چند تا فحش هم به او دادم که نگذاشت بخوابم. پیراهن‌ام را پوشیدم. کتری را پر آب کردم. گذاشتم روی اجاق گاز. خواستم کبریت بزنم دوباره صدای خروس آمد. منصرف شدم. به ساعت نگاه کردم. هنوز برای صبحانه زود بود. شروع کردم به قدم زدن تو اتاق. اول احساس بی حالی می‌کردم. پاهایم توان نداشتند. شاکی بودم از دست خروس همسایه. بعد قدری قدم تند کردم. دور دور اتاق گشتم. بعد شروع کردم به نرمش. دیدم حوصله ندارم. رفتم وخودم را انداختم روی مبل. 

 

 


تلویزیون را روشن کردم. چند تا از شبکه‌ها هنوز باز نشده بود. شبکه خبر داشت درباره معابد هندو مستندی را پخش می‌کرد. نحوه ی عبادت آنها در مقابل مجسمه‌ها را نشان می‌داد. 

 



صدای تلویزیون را کم کردم. رفتم طرف پنجره. به بیرون نگاه کردم دیدم یک موتوری تعداد زیادی نان بربری تازه می‌برد. بوی نان تازه پیچیده بودتوی فضا. گفتم  بروم چند تا نان تازه بخرم.  رفتم لباس بپوشم، تنبلی‌ام شد. احساس کسالت کردم. سرم گیج رفت، برگشتم. نشستم روی مبل زل زدم به صحنه تلویزیون. «تمام انسانهای دنیا دین دار هستند. ولی دین‌ورزی هندوها نوع خاصی است. این ها، صبح ها بلند می‌شوند، به معبد می‌روند. آنهایی نزدیک رودخانه گنگ هستند در آنجا غسل می‌کنند.» 

 



مرد هندو وارد آب شد. بدجوری سردم شد. به حدی که احساس کردم بدنم می‌لرزد. بلند شدم رفتم زیر لحاف. دوباره یادم آمد. که چگونه به همسایه بگویم که آن خروس مزاحم خواب من شد. به ساعت نگاه کردم «تازه یک ربع مانده به شش» لحاف را روی خودم کشیدم. هنوز دو ساعت مونده تا سر کار بروم این لعنتی مگر گذاشت چند لحظه بخوابم.  

 


چند دقیقه همین جوری تو فکر بودم. داشت بدنم گرم می شد. داشت یواش یواش خوابم می‌گرفت. گفتم بلند شوم تلویزیون را خاموش کنم. بلند شدم. رفتم. هندوها دسته جمعی داشتند دعا می‌خواندند. چند لحظه نگاه کردم. جالب بود. پیرزنی بود رفته بود تو خلسه. دوربین هم زوم کرده بود رویش. خودش را این ور و آن ور می‌زد. تلویزیون را خاموش کردم. رفتم طرف پنجره آسمان داشت سفید می شد. پنجره را باز کردم. نسیم ملایم و خنگی وارد اتاق شد. نگاه کردم. درخت ها، که تازه شکوفه زده بودند، بوی شب‌بوها اتاق را پر کرد. آفتاب داشت بیرون می‌آمد. صدای گنجشک‌ها پیچیده بود تو فضا، آسمان صاف صاف بود. چند تا از ستاره‌ها دیده می‌شدند. چند بار صدای خروس آمد. پنجره را باز گذاشتم رفتم. تا گاز را روشن کنم.

 

خلاشه ی کبریت رابه سمباده کشیدم گرفتم زیر کتری.گاز روشن شد. برگشتم به طرف پنجره. دمیدن سپیده صبح را تماشا کردم.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:39 توسط ابراهیم اکبری دیزگاه |

 

جلسه نقد وبررسی کتاب "قابیل توبه می کند "

نوشته ابراهیم اکبری دیزگاه

 

با حضور استاد حمیدرضا شکارسری  برگزار می شود

 

زمان: ساعت۵/۱۶ روزپنج شنبه ۱۷/۲/۱۳۸۸

 

مکان: استان قم - خیابان دورشهر- کوچه ۲۱- فرعی دوم دست راست - مدرسه اسلامی هنر

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:36 توسط ابراهیم اکبری دیزگاه |