«در این دنیا چه چیزی وجود دارد که بتوانم به خاطرِ آن زندگی کنم، به خاطرآن بمیرم و به خاطر آن همه چیزم را از دست بدهم»
1ـ از خواب بیدار میشوم. لحاف را از رویم کنار میزنم. به آشپزخانه میروم. در یخچال را باز میکنم. بعد آن را میبندم. شیر آبِ ظرفشویی را باز میکنم. چند مشت آب به صورتم میزنم. به خوابهایی که دیدهام فکر میکنم. به کارهایی که امروز انجام خواهم داد فکر میکنم. به خودم فکر میکنم. به اینکه کارها را برای چی انجام میدهم، خوابهایم چه معنایی میتواند داشته باشد. چشمهایم سنگین میشود.
2ـ معبدی است در بالای کوه. شاید هم مسجدی باشد. میخواهم به آنجا بروم به مسجد یا معبد. از سراشیبی کوه نمیتوانم بالا بروم چنگ میزنم به خارها، بتهها و علفهایی که در راهِ معبد یا مسجدروییدهاند. راهی نیست، هر چه هست و سراشیبی است و بیراه است و دره و صخره است. گاهی به پایین نگاه میکنم. چشمهایم سیاهی میرود. سرم گیج می رود. میترسم احساس میکنم هر لحظه امکان دارد جدا شدم از آن ریشهها و علفها و پرت بشَوَم به قعرِ دره.
از ریشههای پوسیدهی درختِ بلوطی میگیرم. آرام. آرام با حالتِ خزنده بالا میروم خیلی؛با احتیاط و با دقت. کودکی که چهرهاش و دستهایش و حتی لباساش سیاه است. در آن بالا ایستاده. سنگ پرت میکند به طرف من. بلند بلند میخندد. صدای غِش غشاش میپیچد در درّه. میگویم چرا نمیگذاری؟ دندانهای زرد و مایل به سیاهاش را نشانم میدهد. و بعد میخندد. میگویم بگذار بیایم بالا. با صدای بلندتر قه قه میزند. سنگی پرت میکند. سنگ میخورد به دستم. سنگ دیگری را به سرم نشانه میرود. که از کنار گوشم رد میشود. ریشه بلوط را رها میکنم با دستِ خونی چنگ میزنم به گلِ سرخی که در کنار خارها روئیده است. به این فکر میکنم باید به معبد برسم.
کودکِ سیاه چهره تخممرغ پرت میکند. حالا یکی از آنها را میگیرم. میگذارم در کنار خودم.
آن دیگری غلت میخورد. به طرفِ درّه. به این میاندیشم که چرا آن تخممرغ نمیشکند.
کودک سیاه چهره از سراشیبی بدونِ اینکه از چیزی بچسبد پایین میآید. تا تخممرغ را بردارد. تخممرغ را بر میدارم. تخممرغ در دستم میشکند. بوی گندیده تخممرغ همه جا را میگیرد. میگویم «چه میخواهی».
گریه میکند. میخندد. گریه و خندهاش درهم میآمیزد. بعد تبدیل به یک قطعهی سیاهی میشود. گم میشود. صدایی میآید. خوب گوش میکنم. نمیدانم از کجاست.
«آن بالا جای زندگی نیست، آن بالا هیچ کس زندگی نمیکند، برو به دره، یا هر جای دیگر» خوب نگاه میکنم از دور درختی را میبینم، که آتش گرفته است. صدا از آن آتش میآید.
بدجوری سردم می شود
3ـ در خیابان قدم میزنم. نمیدانم به کجا میروم. یک لحظه حس میکنم از شهر خارج شده و در کنارِ درختی ایستاده، به آسمان نگاه میکنم. غروب میشود. و آفتاب مثلِ توپ سرخی چسبیده به قلهی کوه. میخواهم به خانه برگردم. ولی بر نمیگردم مینشینم زیر درخت. به مورچههایی که دانه گندمی را میبرند. انگار که با هم دیگر دعوا میکنند. بلند میشوم خودم را میتکانم آفتاب غروب کرده است. بر میگردم به خانه. احساسِ خستگی میکنم. به پشت دراز میکشم. تلوزیون را روشن میکنم. بعد خاموش میکنم. چشمهایم را میبندم. رودی است که دختری دست دراز کرده از آن ور رود از دستِ پسرک گلِ سرخ را بگیرد. احساس تشنگی میکنم. میروم از شیر آب میخورم. در یک نفس. بعد دهانم را با پشتِ آستینام پاک میکنم. نفس نفس میزنم. بر میگردم خودم را میاندازم روی کاناپه کهنهی زرد رنگ. لایهای از غبار بلند میشود. پای چپم را میاندازم روی پای راستم. خیره میشوم به سقف. به حلقهی آهنی که برای آویختن لوستر در آن جا تعبیه شده است. به این فکر میکنم آیا میشود از ان طنابی آویخت. یا نه. از روی کاناپه بلند میشوم. میروم کنارِ پنجره. پرده را کنار میزنم. خیابان خلوت است. گربهای زیر درختِ توت دارد دم خود را میلیسد. تا اینکه پسر و دختری که دستانِ خود را درهم گره زدهاند. رد میشوند، گربه فرار میکند. ولی لنگد. پسر دستاش را میاندازد به گردنِ دختر من پرده را میاندازم. برق را خاموش میکنم.
4ـ ایمان،
خدا،
گربه،
من من من من من،
زنده بودن،
زن،
زندگی
این کلمات و هزاران کلمهی دیگر در ذهنم جریان پیدا میکند. هرچه بیشتر به آنها فکر میکنم بیشتر احساسِ گنگی میکنم. بیشتر احساسِ خفگی میکنم. ذهنم قفل میخورد. لباسهایم را میپوشم. بدون اینکه صبحانه بخورم میروم بیرون. در حیاط قدم میزنم. برگهای باران خورده زیر پایم له میشوند. کنارِ شیر آب میایستم به چک چکاش را که نمیدانم از چند روز پیش شروع شده نگاه میکنم. بر میگردم. به خانه دوباره کفشهایم را با نهایتِ بیحوصلگی در میآورم.
لباسهایم را میکنم هر کدام را به گوشهای میاندازم. به رختخواب میروم. شروع میکنم به گریه کردن. بالشتم خیس میشود. بوی اشک و پَر بالش میپیچد توی دماغم. لحاف را میکشم روی سرم. به خواب میروم.
با صدایِ سبزی فروش از خواب میپرم.
میخواهم فریاد بکشم.
میترسم.
ساعت 5/12 است. زیر لب میگویم «خدا، خدا، خدا، نه، نه، نه، ایمان، سبزی فروش» ایمان، من، نه، ایمان، اصلاً نمیتوانم، اصلاً نمیتوانم، اصلاً نمیتوانم.
بعدمی گویم "لعنت بر سبزی فروش"
5ـ روی پلهی سوّم سوسکی را میبینم که به پشت افتاده. نگاهاش میکنم. خیلی با دقت.
مُرده.
پایین تر میروم. اعلامیه مجلسِ ترحیم پسر جوانی چسبانده شده به روی در. به خود میگویم «چی شده،..... هیچی» بعد میگویم «مرگ».
در تاکسی دو نفر حرف میزنند. دربارهي دامادی که برای برگرداندنِ عروس به خانه به آرایشگاه میرود. و در راه تصادف میکند میمیرد. راننده میگوید: «عجب!» بعد میگوید «جدّی میگین»
خانمی که در کنارِ آنها نشسته میگوید «اون عروس بنده خدا، خیلی زود سیا ه بخت شده ,بدبخت شده»
من میخواهم بگویم «انسان ...» حرفِ خود را میخورم. بعد به راننده میگویم «همینجا نگه دار» پیاده میشوم. سوارِ تاکسی دیگری میشوم.
راننده میپرسد «کجا؟» جواب نمیدهم.
دوباره میگوید: «مسیرتان کجاست؟»
میگویم «چی؟»
میگوید «بالاخره نگفتید مسیرتان کجاست، کجا میروی؟ میشنوی؟»
تسبیح را از جیبم بیرون آوردم میچرخاندم.
6ـ کاش رفته بودم. کاش دیروز رفته بودم. کاش دیروز رفته بودم سر قرار. این قدر کجی خلقی نکرده بودم. کاش. حیف شد. حیف. حتماً آمده، حتماً آمده دیده من نیستم. ناراحت شده، و در آن جا ایستاده. ایستاده نگاه کرده به رودخانه. نگاه کرده به میلههای رنگی. ایستاده نگاه کرده به ساعتاش. و بعد آرام آرام شروع کرده زیر لب چیزی گفتن، شروع کرده زیر لب به فحش دادن. بعد وباره با ساعتاش نگاه کرده و زیر لب گفته «حتماً کاری داشته، حتماً برایش مشکلی پیش آمده».
بعد دوباره نگاه کرده به میله های تیز , نگاه کرده به میله های قرمز رنگ.
آدرس از من ندارد. شمارهای هم. بیاید یا زنگ بزند. باید به او بگویم رفتم یا چرا نرفتم. رفتم از نزدیکیها برگشتم. بعد یک لحظه حسی به من دست داد. یک لحظه به من حسِ احمقانهای به من دست داد. برگشتم. او حتماً چیزی خواهد گفت.
او حتماً خواهد گفت: «اشکال ندارد» من اگر خوب از خودم دلیلی بتراشم
خواهد گفت: «اشکالی ندارد برای یک وقت دیگر وقت بگذاریم»
اگر نتوانم قانعاش کنم خواهد گفت: «سر کارم گذاشتی» یا «من دیگر، نه ، هیچ، ...» ولی کاش میرفتم. حیف شد. نه. خوب شد. اشکالی ندارد. امروز میبینم با او صحبت میکنم قانعاش میکنم. نه. اصلاً ولش. فعلاً.
7ـ همین را از خودم بگویم. همین را. به همین اعتراف باید بکنم. به چی. به هیچی. به همین که باید نباید. همه باید اعتراف بکنند. همه باید این را بداند خیلی. نمیدانند. که خب.
«هیچ. هیچ. هیچ» ولی من میگویم «همه میمیرند»
8ـ هر کاری بکنم، خوب یا بد. هرکاری، باید بعد از آن کار یک کار دیگر هم بکنم. بکنیم. هرکاری که بکنم با بعد از آن افسوس بخورم. افسوس میخورم و بعد از آن دوباره افسوس.
9ـ با صدایِ اذانِ صبح از خواب پریدم. چشمهایم را مالیدم. توی رختخواب نشستم. تا آخرین لا اله الله. بعد لحاف را به سرم کشیدم. ولی لا-ها در ذهنم هی میچرخیدن. نمیگذاشتند بخوابم. ولی من خوابیدم.
10ـ به من میگوید: «دیوانه»
به من میگوید: «دیوانه، خل، خل و چل»
به من میگوید «تو به هیچ دردی نمیخوری؟»
به من میگوید: «بیمسئولیت، بد قول»
به من میگوید: «کارهایت معلوم نیست»
به من میگوید: «کثافتِ ولگرد»
به من میگوید: «لات»
به من میگوید: «گُه»
به من می گوید «پخ»
به من میگوید «هیچی، پوچی، گهی، کثافتی، خرفتی، تو بدرد زندگی نمیخوری»
کیفاش را بر میدارد. روسری گلدارش را درست میکند. گریه کنان میرود. در را محکم میکوبد دوستی سرم را میگیرد فشار میدهد. هی فشار میدهم. هی فشار. عرق دستهایم سرم را خیس میکند.
11ـ درخت سیبی بود. نه خیلی کوتاه. در هر شاخهای سیبی بود. و سیبها همه قرمز بودند. فاصلهی شاخهها زیاد بود خیلی زیاد.رفتم سیبی بچنیم. ولی خیلی دلم میخواست همه سیب را بچنیم. سبدی برداشتم. نمیدانستم سیب کدام شاخه را اول بچنیم. زیر درخت ایستادم به شاخهها نگاه کردم به سیبها، کلاغی آمد. به یکی از سیبهایی از همه برزگتر و قرمزتر بود نوک زد.
هر چه کیش کردم نرفت. تا اینکه سیب ناقص شد. ولی من همچنان ایستاده بودم نمیدانستم اول سیب کدام شاخه را بچینم. سبد را گذاشتم زیر سرم. خوابیدم. خواب دیدم دخترکی دستم را گرفته به معبدی میبرد. که بالای کوه است. همهی مردم دنیا جمع شدهاند به من نگاه میکنند.
به دخترک گفتم «دندانهایم درد میکند» یک لحظه همهی موهای دخترک سرخ شد.
گفتم: «موهایت سرخ شد. من هم دندانم درد میکند»
گفتم «میروی به معبد؟»
گفتم «میدانم،تو؟» دستم را کشید.
گفتم «اسمم را نمیگویی» خندید اشاره کرد به معبد.
گفتم «من میخواهم سیب بچینم» خندید.صدای خندهاش برایم خیلی زیبا بود و لذّت بخش.
گفتم «برای چی میخندی؟» صدای خندهاش بلندتر شد. در درّه پیچید.
گفتم «سبدم کو، میخواهم سیب بچینم»
گفت: «برای گناه یک سیب کافی است. حتی بوئیدناش»
بعد زد زیر خنده.
گفتم «من معبد نمیآیم.» خواستم ببوسماش، خودش را کشید. پاییم سُر خورد. دیدم دارم پرت میشوم. از خواب پریدم. دیدم همهي سیبهای درخت ریخته. و همه آنها نوک خورده است. بعد از دور دستهای کلاغ را دیدم داشتند قارقار میکردند. در کنارِ سبدم سیبی بود. بینهایت قرمز. برداشتم گاز زدم. دیدم پوسیده سیب را بوئیدم. به خوابی که دیده بودم فکر کردم هر کاری چهره دخترک به ذهنم بیاید. دیدم چیزی در ذهنم نمانده. فقط رنگِ موهای دخترک در ذهنم مانده. ولی از بوئیدنِ سیب پلاسیده احساسِ شعف میکردم.