تبليغاتX
خرده روایت ها

 

لباس خوابِ صورتیِ زنانه جدا شد از بندِ  رخت

 

 

 

از تاکسی که پیاده شدم. در را به آرامی هُل دادم بقیه‌ی پولم را پس گرفتم. فرو کردم توی جیب شلوارم. بعد زیب کاپشن‌ام را بالا کشیدم تا زیر گلو. و لبه‌های گردنِ کاپشن را درست کردم تا بچسبد به گردنم. باد سوزناکی که می‌آمد اذیتم نکند بعد دو دستم را گذاشتم توی جیبم با سرعت از خیابانِ حافظ بالا رفتم.

 

ولی تاب خوردنِ کیفم باعث می‌شد که هر لحظه یک بار دستِ راستم را از جیبم بیرون بیاورم تا کیفم را درست کنم. باد برگ‌های خشک و زرد را از زمین جدا می‌کرد در هوا می‌پیچاند قسمتی از آن‌ها را می‌کوبید به سر و صورتِ من و بخش‌هایی را هم می‌ریخت به زیر درخت‌ها و یا چاله‌ چوله‌هایی که در آن جا بودند. مردم تند و تند از خیابان رَدّ می‌شدند، بیشترِ آن‌ها با من روبر بودند.

 

از زنی پرسیدم «اینجا تلفن کارتی هست؟» زن جوان بدون توجه به من به گوشی گفت «الورسیدم به خانه به ات زنگ می‌زنم. »  از مردی که در دست‌اش چتر بود و باد کم مانده بود چتر را از دست‌اش جدا کند، پرسیدم بدون اینکه نگاهم کند.

گفت: «بالا، برو بالا، او بالا یکی هست»  البته دست راست‌اش را، به چهار طرف چرخاند گفتم «ممنون».

 

از شیبِ خیابان حافظ نفس نفس زنان بالارفتم. و خوب به دور ورم نگاه کردم گربه‌ای که بزور از لای میله‌ها رد می‌شد تا در زیر سایه‌بانِ ساختمان پناهی بجوید تا جانِ خود را از دستِ سوز و سرمای باد نجات دهد. به من نگاهی کرد. من جلو رفتم پقی کردم. گربه جستی زد و فرار کرد. به تلفن کارتی رسیدم چند لحظه‌ای ایستادم تا نفس زدن‌هایم تمام شود. زنِ جوانی شماره می‌گرفت.

 

با چند قدم فاصله ایستادم و زُل زدم به چکمه‌های چرم قهوه‌ای رنگ‌اش. زن به من نگاه می‌کرد. بعد گفت: «الو، الو، الو» مکث کرد.

من نوکِ بینی‌ام را که سرما می‌سوزاند خاراندم«من النازم تویی، پویا تویی، من النازم،» لب‌های سرخ‌اش را برگرداند. و سگرمه‌هایش توهم رفت، دوباره شماره گرفت. من زیب کاپشن‌ام را به آرامی باز کردم. دست کردم به جیب پیراهنم و کارتِ تلفن‌ام را بیرون کشیدم. همراه با کارت تلفن خرت و پرت‌هایی که همیشه جیبم پر است از آن‌ها بیرون ریختند. من خم شدم یکی یکی آن‌ها را جمع کنم بادِ سردی وارد بدنم شد. زن در حالیکه داشت با شماره‌های خودش ور می‌رفت زیرچشمی نگاهم کرد. باد روسری‌اش را عقب راند. موهای شرابی رنگی‌اش ریخت روی صورت و پیشانی‌اش. من خرت و پرت‌هایی که مشتی کاغذ پاره بودند و یک بلیط سینما بود به جیب کاپشن‌ام گذاشتم. و دفترچه‌ی تلفنم را برداشتم. شروع کردم به ورق زدن. باد می‌پیچید لای برگه‌ها و من به سختی شماره‌‌ها را مرور می‌کرد. شماره را پیدا کردم. دفترچه را به جیبم گذاشت.د وباره زیب کاپشن‌ام را تا آخرین حدِ ممکن بالا بردم تا اینکه زیب زیر گلویم را که تازه تراشیده بودم نیش زد.

وقتی که نوک انگشتم را کشیدم به پوست گلویم لکه‌ی سرخِ خون روی انگشتم ظاهر شد.

 

«لعنتی گوشی را بردار دیگه» زن موهایش را کنار زد. و آرام ایستاد بعد پشت کرد به من سگی را می دیدم که پیرزن در آن ور خیابان به دنبالِ خود می‌کشید و سگ از سرمایِ باد به خود می‌پیچید و به دنبال پیرزن نمی‌رفت. به یادِ فیلم‌های خارجی افتادم که پیرزن‌ها غالباً با سگ‌ها و گربه‌های خودشان زندگی می‌کردند.

 

زن گوشیِ سیاه را محکم کوبید. زیر لب گفت: «مرتیکه کثافت» از باجه بیرون آمد. من جلو رفتم. تلفن سوت زد. برگشتم صدا زدم «خانم، خانم ببخشین کارتتون جا موند» زن برگشت. نگاهی به مرد کرد. و بافه‌ای از موهایش را داد زیر روسری‌اش. بعد اوفی کرد.

«مگر برای آدم حواس می‌گذارند» به تندی کارت را بیرون کشید. بعد انداخت توی کیف‌اش دکمه‌ی کیف را بست،

من کارت‌ام را فرو کردم.

روی صفحه‌ی جعبه‌ی تلفن نوشته شد «غیر مجاز است» بیرون آوردم.

 

دوباره فرو کردم. زیر چشمی زن را نگاه کردم.

 

دوباره کارت را فرو کردم.و گوشی را برداشتم.

صفحه‌ روشن شد. نوشت «اعتبار کارت 7000 ریال» زن داشت با کیف قهوه‌ایِ خود ور می‌رفت. و گه گاهی زیر چشمی به من نگاه می‌کرد. هر وقت که چشم‌اش به من می‌افتاد من رویم را بر می‌گرداندم. به ساعتم نگاه کردم. دیگر وقتی نمانده بود باید زود تماس می‌گرفتم و می‌رفتم. دفترچه را از جیب‌ام درآوردم ورق زدم شماره‌ای را که چند روز بیش نوشته بودم زیر لب زمزمه کردم. بعد شروع کردم یکی یکی شماره‌های تلفن فشار دادمو صدای بوقِ ملایمی به گوشم فرو می‌رفت.

 

چشم‌ام افتاد به مجموعه‌ی آپارتمان‌های روبرو که در بالکن آن زنی لباس‌های تازه شسته شده را داشت می‌آویخت. شماره‌گیری تمام شد. بعد از چند لحظه صدایی درگوشم طنین انداخت. «شماره مورد نظر در شبکه موجود نمی‌باشد» تا قبل از اینکه چشم از زنِ روی بالکن بردارم. صدای زن ازتلفن به انگلیسی هم آمد.

گوشی را گذاشتم. کارت را کشیدم.

زن با گوشیِ قرمز رنگش  ور می‌رفت.

به من گفت: «کارتان تمام شد».

گفتم «نه، این لعنتی نمیگره».

گفت: «تو این مملکت یک تلفنِ کارتی درست حسابی پیدا نمی‌شه».

کارت را فرو کردم.

شماره‌گیری شروع کردم. صدایِ بوق آمد. زن به من نزدیک شد لبخندی زد.

 

گفت: «من یک کار ضروری دارم چند دقیقه طول می‌کشد»

بعد بوق اشتغال زد. قدری عقب‌تر رفت. گوشی‌اش را به من نشان داد. «این لامصب هم شارژ نداره اصلاً»

گفتم: «من خیلی کار ندارم» بعد به ساعت نگاه کردم.

«به اندازه‌ی کافی برای کلاس دیرم شده» زن گوشیِ قرمزش را انداخت توی کیف.

و زیبِ کیف را بست. زیر لب چیزی گفت که من نشنیدم. خم شد بند چکمه‌اش را که باز شده بود محکم کرد.

دوباره شماره‌گیری کردم. صدای غرغرِ ماشین که از خیابان رَد می‌شد آمیخت به زوزه‌ی باد. من صدایِ بوق احتمالی را شنیدم. صبر کردم، تا اینکه صدایِ زنی آمد «مِردی، خودِتو تکان بده ببینم»

گفتم «الو»

گفت: «بله، بفرمائید، کی هستید، جواب بدید دیگه»

 

گفتم «سلام».

 

زن داشت با موهایش ور می‌رفت که باد از زیر روسری بیرون‌شان آورده بود.

 

گفت: «شما».

 

احساس کردم گوشم می‌سوزد.

گفتم «منم» بعد مکثی کردم

. بعد به شماره‌ای که توی دفترچه نوشته بودم نگاه کردم.

گفت: «می‌دانم تویی، تو کی هستی، هالو، با کی کار داری؟» می‌خواستم فوراً گوشی را قطع کنم. گفتم «منم، آرش، با تو کار دارم. یعنی با صاحبِ این شماره» احساس کردم صدایم را زن شنیده، و دارد به حرف‌هایم گوش می‌کند.

گفت: «این شماره صاحاب نداره آقا» پشت به زن کردم. که داشت با کارتِ تلفن بازی می‌کرد. گفتم«پس شما کی هستی؟ پری خانم»

گفت «خانم ، مادرتِ عوضی» مکث کرد

«اسمم را از کجا می‌دونی، شماره را کی به تو داد رامین یا فرشاد».

 

جواب ندادم.

گفت: «چه کار داری؟ بگو، کار دارم»

بعد گفت: «ازکجا زنگ می‌‌زنی؟»

گفت: «تو خیابانِ حافظ، کنارِ یک باجه تلفن». گفتم «مهم نیست».

زن جلو آمد. با نوکِ کارتِ تلفن زد به شیشه «آقا من عجله دارم لطفاً» بعد لبخندی زد. چند قدم عقب رفت.

گفتم «همین الان چشم» بعد با سر اشاره کردم که تمام می‌کنم.

زن گفت «همین الان، یعنی چه؟» بعد ساکت شد

«تو کی هستی، همین الان یعنی چی؟»

گفتم «هیچی».

گفت«عجب پروهایی پیدا می‌شوند. هنوز هیچی نشده می‌گه همین الان» مکث کرد فکر کردم گوشی را گذاشت. «می‌گی شماره از کی گرفته‌ای یا قطع کنم».

 

مرد و زنی از کنار خیابان رد شدند. زن دست‌اش ار از دستِ مرد بیرون کشید. باد روسری زن را از سرش کند.

گفتم: «گفتم که از هیچ کس» آبِ دهنم را قورت دادم. به خود گفتم که قطع کنم بروم سر کلاس‌ام ول کنم.

گفت: «مُردی زر بزن دیگه».

زن آینه را از کیف‌اش درآورده بود به آرایش صورت‌اش نگاه می‌کرد.

 

گفتم «نمی‌آیی بیرون، می‌خوام ببینم‌ات».

 

پشتِ گوشی با صدای بلند قه

قهه‌ای زد «نه بابا، آدرس بدم بیا اینجا» بعد اضافه کرد


«حتماً در خیابانِ حافظ دیگه» چیزی نگفتم. احساس کردم پیشانی‌ام عرق کرده.

گفت: «چرا می‌خواهی مرا ببینی؟» صدای موسیقی از آنِ ور خط به گوشم رسید. جواب ندادم، گفت: «حرف بزن دیگه تو چقدر بی‌حالی، با این وضع می‌خواهی مرا ببینی؟»

زن اشاره کرد. که تمام کنم. گفتم «اهلِ موسیقی هم که هستی، من باید بروم».

گفت: «من خسته‌ام. خیلی خسته‌ام، خیلی».

زن جلو آمد. گره شلِ روسری‌اش را محکم کرد. لبخندی زد «آقا من خیلی باید» به ساعتِ کوچکِ رنگ‌اش نگاه کرد. «عجله دارم، اگر می‌شه یک مقدار زودتر لطفاً» باد مانتوش را تکان داد.

گفت: «اون کی هست، چرا حرف نمی‌زنی؟»

گفتم «هیچ کس نیست، خودم هستم، فقط یک نفر است می‌خواهد از اینجا زنگ بزند آن هم زن است»

بعد گفت «راست‌اش نگفتی شماره را کی به تو داد.»

گفتم «یعنی این قدر مهم که تو حتماً باید بدانی».

گفت: «مهرانِ حرام لقمه داده یا رامینِ پدرسگ».

 

من دوباره ساعتم نگاه کردم. ساعت 15/10 بود. یعنی استاد حسینی وارد کلاس شده بود داشت درباره‌ی غزلِ امروز حرف می‌زد. و فریبا دست‌اش را گذاشته بود زیر چانه‌اش زُل زده بود دهانِ استاد. و گه گاهی هم به در نگاه می‌کرد. ورود من را رصد کند. گفتم «من باید بروم بعداً بهت زنگ می‌زنم».

گفت: «همین، فقط، تا نَگی شماره را کی به تو داده من جواب نمی‌دم».

 

زن نشسته بود روی جدول خیابان و پاهایش را اندخته بود رویِ هم به حرف‌هایم گوش می‌داد.

 

گفتم «حتماً باید بگم» بعد گفتم «اگر بگم می‌آیی؟»

گفت «بگو» گفت «آمدن نمی‌خواد، گفت در خانه‌ام تو همان جاست»

گفتم «کجا». زن گوشی قرمز رنگ‌اش بیرون آورده بود. داشت در می‌رفت.

گفت: «تو همان خیابانِ حافظ، اگر کنار پنجره بیایم شاید بتوانم ببینمت» به ساعتم نگاه کردم. الان فریبا دارد با گوشی‌اش وِر می‌رود. می‌خواهد به من sms بزند، حتماً.

گفتم «جدّی می‌گی» بعد اضافه کرد. «چرا گوشی را بر نمی‌داشتی؟»

زن گفت: «الو، پویا، تویي، زنگ بزن، به من» گفت: «من همیشه جدّی هستم»

من به آپارتمان‌های سمت چپ نگاه کردم. زنی که رخت‌هایش را می‌آویخت رفته بود. باد لباس‌هایش را می‌تکاند.

گفتم «من بایدسر کلاس بروم» زن گوشی‌اش را جلویِ خودش گرفته بود. به من گفت «آقا حسابی حرف زدی بذار من هم»

گفت «آقای محترم، برایم خیلی مهم است شماره‌ام را از کی گرفته‌ای، تو چرا نمی‌گی؟»

لباسِ خوابی که داشت از بند رفت جدا می‌شد. توجه‌ام را جلب کرد. گفتم «شما در آپارتمان‌های سمتِ چپ هستید»

گفت: «لال شدی؟ حتماً»

بعد اضافه کرد «دیوانه‌ای»

بعد اضافه کرد «بگو شماره را ...»

گفتم «پیدا کردم» مکث «همین و تمام».

زن بلند شد. مانتوش را تکاند. بعد رفت تکیه داد. به درختِ سختی که در کنارِ خیابان بود.

گفت: «کجا پیدا کردی»

گفتم «پارکِ لاله».

گفتم «اصلاً ولش کن، مهم نیست» بعد اضافه کردم «بعداً زنگت می‌زنم خوبه؟»

 

سوز باد به صورتِ تازه‌ تراشیده‌ام می‌خورد. و سوزشِ تندی از روی پوستِ صورتم می‌خزید به تمامِ بدنم.

 

گفت: «فقط دردسرم را زیاد کردی، برو پی کارت، دیگر هم زنگ نزن، نمی‌خواهم زنگ بزنی»

 

گفتم «چرا؟» گفت: «اون احمق بی شعور کثافت، حالا شماره‌ی منو به تو داده که چی؟»

 

گفتم «شماره‌ات کسی به من نداده»

 

گفت: «پس چی، تو از کجا»

 

مکث کردم.

 

گفت: «هالو جواب بده». گفتم «راست‌اش را بخواهی پری خانم، من شماره‌ش را ...»

 

زن داشت با کارتِ تلفن پوستِ درخت را می‌خراشید.

 

گفت: «جون بکن دیگه».

گفتم «رفته بود دستشویی، این شماره را روی درش نوشته بودند» گفت: «خفه شو».

صدای بوقِ قطع گوشی آمدم. به صفحه تلفن نگاه کردم نوشته بود 50 ریال. کارت را کشیدم.
به ساعتم نگاه کردم. استاد حالا داشت یک غزلی می‌خواند، فریبا نامِ شاعرِ را می‌پرسید. از باجه بیرون آمدم. زن بالبخند گفت «بالاخره تمام شد» بعد کارت‌اش را به من نشان داد.«این کارت تمام
شده، شما کارتتان را چند لحظه می‌دید من ...»

بافه‌ی مویی را که افتاده بود روی پیشانی‌اش کنار زد.

 

«چند لحظه بیشتر نمی‌خوامش»

 

بعد کارت‌اش را فرو کرد در آ‌ورد.

برگشت به من نگاه کرد باد روسریِ گلدارش را عقب زد


گفت: «100 تومان بیشتر نداره».

کارتم را به او دادم گفتم «تمام شده» لبخندی زد.

گفت: «ممنون»

 

به بالکن نگاه کردم. لباس خوابِ صورتی زنانه از بند رخت جدا شد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 16:0 توسط ابراهیم اکبری دیزگاه |